تبليغاتX
شب نیلوفری ( فصل آخر )
به تو میرسم من از این شب نیلوفری به تو میرسم من از این راه خاکستری

با سلامی دوباره

دیشب آقای ابی به همراه شوبرت آواکیان مهمان تلوزیون جام جم اینترنشنال و آقای منصور سپهبند و خانم روبینا بودند و پیرامون آلبوم جدید ابی و کنسرت ها و برنامه های مختلف ابی در آینده بخصوص کنسرت های لاس وگاس و همچنین کنسرت های کمپانی کنسرتو پروداکشن صحبت کردند. حتما می دونید که ابی جان به همراه همسر عزیزش مهشید خانم دو روز پیش از جنوب اسپانیا ( محل زندگی ابی و خانواده اش ) به امریکا اومده و خودشو برای کنسرت ۲۴ دسامبر لاس وگاس آماده می کنه. قبل از برنامه دیشب تلوزیون جام جم اینتر نشنال هم تکه هایی از تمرین ابی رو نشون داد. حتما می دونید که ۲۳ و ۲۴ و ۲۵ دسامبر کمپانی کنسرتو پروداکشن در تالار با شکوه هتل ونیشن سه کنسرت رو با حضور خوانندگان محبوب مردم برگزار میکنه . این سه کنسرت با حضور خوانندگانی چون ابی . سیاوش قمیشی . شهرام شب پره . اندی . امید . حبیب و محمد . کامران و هومن . هلن . شهره . سپیده و فرشید امین  بصورت کاملا پروفشنال برگزار خواهد شد و ۲۴ دسامبر وقتی کامران و هومن برنامه رو اوپن کردند ابی وارد صحنه خواهد شد و گفته میشه نه تنها ابی بلکه دیگر خوانندگان هم برنامه های خاصی دارن و گفته میشه این شو با دیگر برنامه ها تفاوت داره و در سطح بالایی برگزار میشه. آگهی های اونو می تونید در تلوزیون های فارسی زبان خارج از کشور ببینید. من که خودم اگه مشکل خدمت نداشتم حتما می رفتم چون واقعا ارزش داشت یعنی حال می داد. در مورد کمپانی کنسرتو هم باید بگم این کمپانی به تازگی راه افتاده  اما نباید اونو نو پا دانست چون افرادی که در اون کار می کنن کارشونو خیلی خوب بلدن و تمامی مسئولیت ها در این کمپانی تقسیم میشه و  این کمپانی موفق ترین و حرفه ای ترین کمپانی کنسرت گذار ایرانی خواهد بود . راستی من وقتی گفتگو ابی رو دیدم و فهمیدم اتاق های هتل ونیشن و بلیط های کنسرت در شرف تمام شدن هست یه سری هم به دیگر شبکه ها زدم و جالب اینکه در شبکه پن شهرام اصلانی و ژاکلین در برنامه خودشون مهرداد رو دعوت کرده بودند که یه ارتباط تلفنی هم با گوگوش برقرار کردند و از مردم خواهش می کردن همین حالا گوشی تلفن رو بردارن و بلیط کنسرت خودشون رو رزرو کنن. حتما می دونید که ۲۴ دسامبر درست همون شبی که ابی به همراه کامران و هومن کنسرت داره گوگوش و مهرداد هم در لاس وگاس کنسرت دارن و ظاهرا گوگوش و مهرداد هم خیلی مضطرب بودن چون اون طور که از شواهد پیدا بود کنسرت گوگوش و مهرداد تحت تاثیر کنسرت بزرگ ابی و کامران هومن قرار گرفته و این میتونه برای گوگوش که در چند سال اخیر بر علیه ابی صحبت هایی رو کرده بود یک شکست باشه. به هر حال هم ابی و هم گوگوش از خوانندگان اسطوره ای ایران هستند که پیش از انقلاب هم رابطه صمیمانه و دوستانه ای میان این دو عزیز برقرار بوده اما در سالهایی که گوگوش در ایران بود ابی در کنسرت هاش با تعریف و تمجید از خانم گوگوش و اینکه گوگوش بهترین خواننده زن ایران هست چند آهنگ گوگوش رو میخونه و در کنسرت ۱۹۹۴ در لس آنجلس یک بریک از آهنگ های گوگوش اجرا می کنه و حتی یک آلبوم هم بیرون میده به نام تاج ترانه و در اون گلچینی از آهنگ های گوگوش رو میخونه و خب بسیار فنی تر و زیبا تر و با قدرت تر از گوگوش اجرا می کنه که البته تمام این کار ها رو ابی در سالهای خاموشی گوگوش عزیز و به یاد گوگوش برای زنده نگه داشتن یاد او میخونه اما متاسفانه بعد از این که خانم گوگوش بعد از ۲۰ سال خواندن را از سر میگیرد صحبت هایی می کند و بر علیه دوست قدیمی خود ابی عزیز موضع میگیرد و در حالی که خواندن ترانه های یکدیگر توسط دیگر خوانندگان در تمام جهان یک مساله جا افتاده است اما گوگوش ناراحتی خود را از ابی اعلام می کند و صحبت هایی رو هم بر علیه ابی به زبان می آورد اما ابی تنها سکوت می کند و به عقیده من بزرگواری می کند و حتی در مصاحبه ای که چندی پیش ابی با همین منصور خان سپهبند داشت آقای سپهبند از او می پرسد آیا حاضری با خانم گوگوش یک کنسرت برگزار کنی و ابی با تمام این مسائل اعلام می کند من برای ایشان به اندازه همه دنیا احترام قائل هستم از تو به یک اشاره از من به سر دویدن. به هر حال ابی در برابر تمام این صحبت هایی که گوگوش کرد تنها سکوت کرد نه صحبت های خانم گوگوش را جواب داد و نه دیگر از ایشان تعریف کرد آخه یک بار تعریف کرد و نتیجه اش را دید آخه آن روز ها یکی باید از ابی سئوال می کرد گوگوش بهترین خواننده ی زن ایران است ؟ من خودم در خوانندگان زن به گوگوش بیشتر از همه علاقه دارم اما باید این را هم بگویم که به عقیده من تا صدای خواننده ای چون هایده در بین ماست نمی توان گوگوش را بهترین خواننده ی زن ایران دانست. بدون شک بهترین خواننده ی زن ایران هایده خواهد ماند همانگونه که امروز ابی را بهترین و محبوبترین خواننده ی مرد ایران می دانند حال شاید یکی طرفدار خواننده ی دیگری باشد اما این واقعیت است و ابی و هایده بهترین خوانندگان مرد و زن ایران هستند درست به همانگونه که من گوگوش را بیشتر از هایده دوست دارم اما این را هم قبول دارم که هایده چیز دیگری بود. به هر حال امیدوارم روزی ابی و گوگوش در کنار هم بزرگترین حادثه هنری قرن را رقم بزنند.                                                                                   به هر حال... دیشب ابی عنوان کرد که آلبومش ۲۰ روز دیگر در بازار خواهد بود. ابی ۴ آهنگ این آلبوم رو هم با خودش آورده بود که خب از هر کدوم قسمتی کوچک هم پخش شد و در همون تیکه مشخص شد این آلبوم هم مثل دیگر آلبوم های آقای صدا بی نظیر و جاودانه خواهد بود و ترانه های ماندگاری را در اذهان ما به یادگار خواهد گذاشت. البته این آلبوم ۸ آهنگ خواهد داشت که ۴ ترانه از ترانه سرای بی همتای ایران آقای ایرج جنتی عطایی و ۴ ترانه از خانم زویا زاکاریان می باشد که همه آهنگ ها و تنظیم ها هم از شوبرت آواکیان است و این رو هم بگم که شوبرت در مورد کار با آقای ابی گفته واقعا برایش باور نکردنی بوده که یک خواننده تا این اندازه در خواندن سبک مختلف آهنگ ها توانایی داشته باشه  و به نظر می رسه همانطور که ابی قبلا گفته بود این آخرین آلبومش خواهد بود و تصمیم بازنشستگی داره. البته این آخرین آلبوم شخصی ابی خواهد بود چون بنا به در خواست آرش و دی جی الیگیتر یک آلبوم دیگر هم از ابی خواهیم شنید اما به صورت دو صدایی ابی و آرش. در این آلبوم دی جی الیگیتر و آرش آهنگ های قدیمی ابی رو به صورت موسیقی الکترونیک بازسازی می کنند و ابی و آرش هم میخونن و خب باید کار زیبایی از آب در بیاد چون نمونه اونو در آهنگ بگو ای یار بگو مشاهده کردیم. اینو هم بگم ابی وقتی در سوئد زندگی می کرده با آرش و دی جی الیگیتر و الک کارتیو و کامرون کارتیو آشنا شده و خود آرش که از خوانندگان خوب و موفق مارکت خارجیه و آهنگ های اونو شبکه های آلمانی زیاد پخش می کنن هر جا می شینه میگه ابی بهترین خواننده ای که تا حالا دیدم. همونطور که گفتم پیش از برنامه ای که دیشب قبل از مصاحبه و گفتگو با ابی عزیز از شبکه جام جم اینترنشنال پخش شد تکه هایی از تمرین ابی و گروه ارکستر اختصاصی ایشان هم بر روی آنتن رفت و از تمرین ابی اون جور نشان داده شد که ابی قصد داره آهنگ تندیس رو هم بصورت شیش و هشت اجرا کنه که خب باز هم از تمرین ایشان مشخص بود که خیلی هم جالب و شنیدنی خواهد شد. همچنین بردیا پرکاشن زن ابی هم می گفت که باعث افتخار منه که در ارکستر خواننده ای که نه تنها به عنوان بهترین خواننده ی ایران بلکه به عنوان یکی از بهترین خوانندگان آسیا و حتی جهان شناخته شده است فعالیت دارم. و البته اینو باید بگم که گیتاریست استینگ هم در این کنسرت با ابی خواهد بود. و واقعا صدای ابی تکه. من که خودم چون درس می خونم و مشکل سربازی دارم متاسفانه نتونستم در کنسرت های دبی حضور داشته باشم اما خانواده که کنسرت های دبی رو می رن و کنسرت ابی رو هم رفته بودن می گفتن صدای ابی از نزدیک آدمو می بره  رو ابرا و یه عالم دیگه. این رو هم بگم که ابی بعد از کنسرت لاس وگاس در اول ژانویه یعنی اولین شب سال ۲۰۰۶ به همراه شهرام شب پره و اندی در ونکوور کانادا خواهند بود. جالبه بدونید ابی و شهرام شب پره اولین خوانندگان گروه جاودانه بلک کتس بودند و از رفقای قدیمی هستند و حتی با هم به خدمت سربازی هم رفتند و اندی هم بار ها اعلام کرده عاشق ابی و صداشه و بعد از این کنسرت هم ابی یک کنسرت دیگر هم در کانادا و به همراه شهرام شب پره و منصور خواهد داشت و باز جالبه بدونید ابی تو خواننده های جدید منصور رو از همه بیشتر قبول داره و منصور هم از ابی به عنوان استاد و الگو خودش یاد کرده. همچنین ابی یک کنسرت دیگه هم با خانم هلن و کامران و هومن داره که همه اینها برنامه های کمپانی کنسرتو پروداکشن است و ابی و شهرام شب پره . اندی . سیاوش قمیشی . امید . هلن . شهره . کامران و هومن . حبیب و محمد . سپیده و فرشید امین  خوانندگانی هستند که با این کمپانی تا ماه مارس 2007 قرارداد دارند و در این مدت کنسرت های بزرگی را در سراسر جهان برای ایرانیان برگزار خواهند کرد. و مارس 2007 به احتمال بسیار زیاد و طبق گفته های قبلی ابی تاریخ بازنشستگی و خداحافظی ابی با مردم خواهد بود و دیشب هم به طور کوتاه اشاره ای به این موضوع داشت و عنوان کرد این سال آخرین کنسرت های من خواهد بود. البته ابی گفته که در آخر کار یک کنسرت خداحافظی ترتیب خواهد داد.

در پایان یکی از ترانه های قدیمی ابی عزیز که از ساخته های ترانه سرای به نام و اسطوره ای ایران اردلان سرفراز می باشد را میزارم با هم بخونیم چون خیلی قشنگه مخصوصا با صدای ابرمرد موزیک پاپ ایران ابی عزیز. در مورد این ترانه هم که برج نام داره باید بگم منظور اردلان سرفراز از برج خودش و از پرنده معشوق می باشد که ابی عزیز هم با نهایت احساس و وجود اجرا می کنه و خب عاشقای دلسوخته می تونن بخونن و حالشو ببرن. من خودم وقتی این ترانه رو با صدای گرم ابی گوش می دم اشکام نمی تونن بمونن و رها می شن واسه همینم هیچ وقت این آهنگو تو جمع گوش نمی دم و تو خلوت واسه خودم حال می کنم. با هم این ترانه ی ماندگار رو از اردلان سرفراز میخونیم :

برج

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش مرهم شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هرچی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

  اینم یه عکس از ترانه سرای بزرگ ایران اردلان سرفراز. اردلان سرفراز همونیه که ترانه ماندگار و جاودان شقایق رو به یاد خسرو گلسرخی ساخت و اون ترانه رو تقدیم کرد به شقایق پرپر شده خسرو گلسرخی و بعد ها داریوش بزرگ مرد موزیک ایران ترانه شقایق رو در غم عشق از دست داده خود با نهایت احساس اجرا کرد.

اردلان سرفراز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 2:9  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
با خسرو گلسرخی در اوایل سالهای ۴۰ بود که آشنا شدم. به معرفی دوست مشترکمان ناصر اویسی. در آن سال مجموعه نقاشیهای معاصر ایران را چاپ می کردم که دفتر اول آن نقاشیهای ناصر اویسی را در بر می گرفت. نام سهراب سپهری  اردشیر محصص  بهمن محصص و دیگران هم قرار بود بدنبال دفتر اول بیاید و آن مجموعه پا بگیرد ( کّ جز دفتر اول با مقدمه ای از نجف دریا بندری و نادر نادرپور و دفتر بعدی از کارهای اردشیر محصص دفترهای دیگر بر زمین ماند ). با ناصر اویسی بود که در هیات تحریریه کیهان با خسرو گلسرخی آشنا شدم. خیلی زود ذهن هایمان با هم آشنا شد و از آنجا که فهمید من دفتر بررسی کتاب را می گردانم به خواهش من نقدی بر کتاب های اردشیر محصص نوشت و آنرا به من داد. روی کاغذ های کاهی روزنامه ها. آن نقد که چاپ شد قرار شد مقالات دیگری برای بررسی کتاب بنویسد که من به آکسفورد رفتم و تا چند سال او را ندیدم. بعد که به ایران آمدم یکروز غروب او را در مروارید دیدم. داشت کتاب می خرید. روبوسی و احوال پرسی و حرف هایی از این در و آن در. در فاصله این چند سال خود را در زمینه ی شعر و نقد شعر تثبیت کرده بود و من این را از راه نوشته هایش دنبال کرده بودم. سخت به ناظم حکمت دل بسته بود و در همان دیدار از ترجمه شعرهای ناظم حکمت برایم حرف زد و گفت اگر مایل باشم ترجمه آن اشعار را برای چاپ در مجموعه ی دفترهای شعر انتشارات مروارید در اختیارم خواهد گذاشت. از سهمی که انتشارات مروارید در چاپ دفترهای شعر امروز نصیب داشت اطلاع داشت و می دانست که آن دفترها زیر نظر من چاپ می شود و خیلی هم مرا در این کار تشویق می کرد. با آنکه چند بار دیگر هم خسرو گلسرخی را دیدم و چند بار سراغ اشعار ناظم حکمت را از او گرفتم اما آن اشعار بدست من نرسید و باز من ایران را ترک کردم و در استرالیا بودم که شنیدم او را گرفته اند. به جرم چاپ چند شعر که بعدها آن را چسباندند به توطئه اقدامات علیه مقامات و آن رسوایی بزرگی که داغ ننگ آن برای همیشه بر پیشانی آن رژیم طاغوتی تا قیامت بر جای خواهد ماند و گریستم آن شبی که خبر شهید شدن او و دانشیان را در جلوی جوخه اعدام در روزنامه ها خواندم.                                           خسرو گلسرخی را رژیم برای اتهامی که دروغ بود و جرمی که مرتکب نشده بود تیرباران کرد و آن دلاور را از ما گرفت. اما فریاد او که فریاد خلق بود و شعر او که فریاد های یگانگی ما بود بر بستر ما آرامید و بر زمان جاری ماند تا که ما امروز بتوانیم دوست بداریم یاران را

باید که یاران

دوست بداریم یاران را

در هر سپیده ی البرز نزدیک تر شویم

اینان هراسشان ز یگانگی ما است

----------------------------------------

تا دو سمت رود بدانند

که آتش

همیشه نمی خوابد به زیر خاکستر

-----------------------------------------                                      مجید روشنگر ( اسفند ۱۳۵۷ )

بخشی را که مطالعه فرمودید قسمتی از مقدمه کتاب برگزیده اشعار خسرو گلسرخی به کوشش مجید روشنگر بود که از دیده گذشت. بدون شک در تاریخ شعر و ترانه ی سرزمین متمدن و فرهنگی ایران ترانه سرایان و شاعران بزرگی بوده اند که علاوه بر رعایت نکات فنی و ادبی دین خود را به مردم و سرزمین آریایی خود ادا کرده اند. آری عزیزان ترانه سرا یا شاعر خوب و مردمی علاوه بر اینکه دارای سواد ادبی و همچنین ذوق و سلیقه و نو آوری باشد باید با زمانه خود پیش رود. حرکت ترانه سرا با زمانه خویش بدین معناست که مشکلات و دغدغه ها و حتی شادی های مردمش را تصویر کند. ترانه سرا با دارا بودن این خصوصیات می تواند خود را در بین مردم جا کند. اکثر مردم که سواد ادبی ندارند تا بدنبال شعرها و قطعه های ادبی باشند. من و مردمم کسی را دوست داریم که هدفش از شعر گفتن ما بوده ایم و اگر ما نبوده ایم خودش بوده است و از آنجا که دغدغه ها و حرف های او با ما یکی ست ما با او و شعر هایش زندگی میکنیم.

بله مسلما شاعر یا ترانه سرایی امروز موفق است که هم از نظر فنی کار خود را بلد باشد و هم فریاد در گلو خفه شده مردم باشد و هر دوی این موارد در جای خود مهم است و این دو در کنار هم یک ترانه سرا یا شاعر را در ردیف ماندگار ها قرار می دهد به عنوان نمونه می توان به کسانی چون شاملو . جنتی عطایی . اردلان سرفراز . شهیار قنبری و از قدیمی تر ها حمید مصدق را نام برد که اگر اهورا مزدا یاریم دهد وظیفه خود می دانم مردم سرزمین جاویدم را با این بزرگان که به گردن خلق ایران حق دارند در آینده آشنا تر کنم.

اما از میان همه و همه یکی را بزرگ تر میدانم و بزرگ تر میدانند و او کسی نیست چون کسی که اردلان سرفراز ترانه شقایق را در باب او ساخت ( تقدیم به شقایق پرپر شده خسروگلسرخی ) و بعد ها داریوش اقبالی خواننده همیشه در یادها این ترانه را در غم عشق از دست داده خود به زیبایی و با تمام وجود اجرا کرد.

و او کسی نیست چون خسرو گلسرخی

من خودم تمام کتاب های او را می خوانم ( به این نکته هم اشاره کنم من شعر و ترانه زیاد میخونم اما شعر نمی گم اصلا بلد هم نیستم که بگم چون وقتی شعر ها و ترانه های شاعران و ترانه سرایان خوب کشورمون رو می خونم این اجازه رو به خودم نمی دم آخه تمام حرف ها و تمام احساسم رو در اشعار و ترانه های افراد مورد علاقه ام جستجو میکنم ). و در میان تمام شاعران و ترانه سرایان خسرو گلسرخی را از همه بیشتر دوست دارم و احترام ویژه ای برای او قائل هستم. او یک آریایی وطن پرست بود که خاکش را نه بخاطر خاکش بلکه به خاطر فرهنگ و تمدن و مردمش دوست داشت و به آن عشق می ورزید. او هم می توانست چون دیگران آرام بنشیند و زندگی راحتی را دنبال کند اما شعار او این بود :

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بله او مبارزه کرد به قیمت جان خویش برای مردم و خلق خویش. و برای همین است که من برای او سر تعظیم فرود می آورم و این وظیفه هر ایرانی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افسوس که راه خسرو گلسرخی هیچ گاه ادامه نیافت و به مقصد نرسید

و ای شما که راه او را به نام خود کردید و در میانه راه تغییر مسیر دادید

شرم بر شما باد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وصیت نامه خسرو گلسرخی :

من یک فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیزی دیگر نیست. من خونم را به توده های گرسنه و پا برهنه ایران تقدیم میکنم و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان ایران را بدون هیچ گونه مدرکی به قتل گاه می فرستید ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صد ها فدائی بر می خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شکافت.                                                                                                           و ضمنا یک عدد حلقه پلاتین ( طلا سفید ) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد به خانواده ام یا زنم بدهند.

خون ما پیرهن کارگران

خون ما پیرهن دهقانان

خون ما پیرهن سربازان

خون ما پرچم خاک ماست                                   شاعر و نویسنده خلق ایران : خسرو گلسرخی

-----------------------------------------------------------------------

و در پایان شعری از خسرو گلسرخی که یکی از اشعار دوست داشتنی و مورد علاقه شخص من هم میباشد.

ابریشم سیاه دو چشمت :

پریشان کن

اینک هجوم فاصله ها را

ای آمده ز عمق فراموشی

در من عقاب منقلبی هست

هرگز ز خستگی نرانده سخن

هرگز نگفته  آری

از من مخواه فرود آیم

بگذار

روی زردی بابک را

هرگز بیاد نیارند

در انزوا چه کسی خواب آفتاب دید

تا من به انتظار بمانم

کنار دریچه

و در خیال بال کبوتر

سقوط کنم میان سیاهی

تنهایی عظیم نشسته برابرم

اینک

کجای جهان حرف می زنی

آیا همین آفتاب خسته ی شهرم

اجاق تو را

گرم می کند

با هر اشاره ی دستت

دریا میان رگم خواب می رود

ای مخملی که سرو

گلبوته های حرف تو را سبز میکند

از پله ها بیا

میان نیزه های نور سپیده

دریاوار

نگاه منقلبت را

ویران کن میانه ی دشت

دشتی که گونه های سوخته اش

چهره ی من است

که گیسوان به دست باد سپرده دنیا

میان چشم تو خفته است

ابریشم سیاه دو چشمت

یاد آور شبی زمستانی هست

من بی ردا

بدون وحشت دشنه

شادمانه خواب می رفتم

ابریشم سیاه دو چشمت

خانه ی من است

آن خانه ای

که در آن خواب می روم

و میمیرم

:::: روحش شاد و یادش گرامی ::::

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 3:35  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
ز نغمه تا خدا یک کوچه راه است

بر این حرف بلندم نی گواه است                   " صائب تبریزی "

شعر و ترانه بازتاب هزار توی خم اندرخم اندیشه ی انسان هاست که چون سر بر دامان جویبار موسیقی گذارد. نیرویی شگرف یافته و توان آن را دارد که حصار دژ بهت و تنهایی آدمی را فرو ریزد و امواج حاصل از عواطف و تفکرات انسان ها را از دور دست های زمان و مکان با حس او در آمیزد و این هنگامه ی غریبی بشر امروزین کیمیای زیستن است.

واژه های مترنم قادرند قلب و روح انسان را از زنگار هراس جداماندگی از یکدیگر و از اصل خویشتن بزدایند و حافظه ی تضعیف شده اش را شفاف سازند و سر زندگی را بر او آشکار کنند تا بداند دیگران نیز چون او حس میکنند  رنج می برند  آرزو مندند  و چون خود او همراه و همدلی می جویند تا دریابند که خانه ی دوست ورای کهکشان ها نیست و آشیان دوست دل اوست.

راز ماندگاری سروده ها و ترانه هایی که بر زبان مردم جاری مانده و از یادها محو نمی شوند و گذر زمان غبار فراموشی بر آنها نمی نشاند نیز در پیوند تنگا تنگشان با احساسات ناب توده هاست و این که در حقیقت از زندگی همین مردم جان گرفته اند و از خون و دل آنان رنگ و بو یافته اند و حرف های فرو خورده ی آنان را فریاد کرده اند.

پس گرد آوری و تدوین چنین مجموعه ای به تعبیری گردن نهادن به گزینش مردم و پیروی از ذوق و پسند حداقل دو نسل پیاپی است که شاید یکی تجربه ی شور و جوانی طی شده را در آن جستجو می کند و دیگری شور جوانی خود را با آن تجربه می نماید.                   " مجید حمیدا "

متنی را که خواندید کوتاه کلامی بود از  مجید حمیدا  قبل از انتشار کتاب ترانه های ماندگار ستاره های سربی  ترانه های خوانده شده توسط ابی عزیز که گرد آوری و تدوین آن را برادرش حامد حمیدا انجام داده است. در کتاب ترانه های ماندگار شما می توانید ترانه های جاودانه ای از ترانه سرایان نامی کشورمان را ببینید. ترانه سرایانی چون : فرهنگ قاسمی . مسعود هوشمند . منصور تهرانی . مسعود امینی . عمرانی . زویا . اردلان سرفراز . شرمین شجره . ایرج جنتی عطایی . همایون هوشیار نژاد . فرهاد شیبانی . لقمان ادهمی . لیلا کسری . بیژن سمندر . سیاوش قمیشی . شهیار قنبری . مسعود فردمنش . عادل حسنی . شیرازی . ژاکلین . زری . پاکسیما . هما میرافشار . مینا اسدی و ح رهگذر.

به هر حال رمز موفقیت خواننده ای چون ابی در طول ۳۵ سال فعالیت هنری حرفه ای خود علاوه بر صدای تک و ملودی های بسیار زیبا که باز هم با آهنگ سازان و تنظیم کنندگان بنام بوده است همکاری با این ترانه سرایان بزرگ بوده است و هر خواننده ی دیگری که با این ترانه سرایان کار کرده است امروز در ردیف خواننده های همیشه ماندگار و جاودان به حساب می آید خوانندگانی چون داریوش و حتی گوگوش که البته گوگوش بیشتر با شهیار قنبری دوست دوران کودکی خود همکاری داشته است و البته هایده عزیز که امروز بعد از اینکه سالها از بین ما رفته است ما او را در بین خود می بینیم چون صدای او در بین ما است و این هم باز به خاطر صدای تک هایده و ملودی های زیبا و صد البته ترانه های خوب می باشد و اینجا بدین حقیقت ایمان پیدا می کنیم که تهنا صداست که می ماند.

شاید به خود بگویید اگر صدای هایده و ابی و داریوش نبود ترانه های ترانه سرایان بزرگ چون احمد شاملو . ایرج جنتی عطایی . اردلان سر فراز و شهیار قنبری هم امروز در بین ما نام جاودان و ماندگار را با خود یدک نمی کشید و من این را قبول دارم و اما به این اصل هم اعتقاد دارم که اگر ترانه ها خوب نباشد و صد در صد اگر ملودی ها سطح بالا نباشند خواننده به موفقیت نمی رسد. به عنوان مثال خوانندگان بزرگی چون ستار و عارف و ... که کم خوانندگانی هم نیستند در چند سال اخیر به موفقیتی دست پیدا نکردند و قافله ماندگاری را به خوانندگانی چون ابی و داریوش و معین واگذار کرده اند و از سوی دیگر هم نقش خواننده نقشی بزرگ و انکار ناپذیر دارد و اگر خواننده در ردیف خوانندگان درجه یک نباشد ترانه حتی اگر ترانه ی شهیار قنبری هم باشد نمی تواند در اذهان مردم باقی بماند به طور مثال ترانه ها ای که شهیار قنبری در چند سال اخیر برای مهرداد آسمانی ساخته است و مشاهده شد آن موفقیت را که ترانه های شهیار با صدای ابی و داریوش و گوگوش خوانده شد کسب نکرد. نه اینکه مهرداد خواننده بدی باشد یا ستار و عارف خوانندگان کمی باشند اما وسواس در انتخاب شعر و آهنگ باعث شده تا ابی و داریوش و هایده و گوگوش و معین در یک کلاس بالا تر قرار گیرند و البته صدای اینها چیز دیگری است.

در کل رمز بزرگ ترانه هایی که امروز سالها از عمر آنها می گذرد اما همچنان در اذهان مردم تازگی دارند سه چیز است. خواننده . آهنگ ساز و تنظیم کننده . ترانه سرا. اگر یکی از این موارد سطح بالا نباشد آن آهنگ یا ترانه در ردیف ترانه های ماندگار قرار نخواهد گرفت و البته سخت است بگوییم کدامیک سهم بیشتری دارا هستند.

اما مطلب امروز ما بیشتر در مورد ترانه بود و همانطور که گفته شد ترانه باید حرف مردم باشد حرف دل مردمی که  زدن آن حرف برایشان سخت و دشوار است و با شنیدن آن ترانه آرام می شوند و شاید هم با آن ترانه اشک بریزند اما بدون شک در این صورت هم تخلیه می شوند. حال می تواند خرف عاشقانه باشد یا حرفی توام با اعتراض.ترانه ای در اذهان مردم به ماندگار می ماند که این خصوصیات را دارا باشد. همچنین ترانه ماندگار می تواند خاطره های تلخ و شیرین گذشته را بخاطر بیاورد و البته خاطرات شیرین می توانند روزی به خاطراتی تبدیل شوند که اشک را با خود به همراه می آورند. و این تنها در صورتی است که آن ترانه با ملودی و صدا همراه باشد.

در پایان به صورت کوتاه توجه شما رو به نظر ابی در مورد ترانه های خودش جلب می کنم و اگه شما نیمی از آهنگاشو گوش داده باشید با او هم عقیده خواهید بود و رمز جاودانگی و ماندگاری کلام ابی را به وضوح می توان در این کوتاه سخن جستجو کرد :

" هنرمند هنرش و تاثرات ذهنی اش را از فرهنگ زمانه اش و مردم اش می گیرد. فرهنگ زاده ی کار و تلاش و رنج انسانی است. هنرمند زبان انتقال آن فرآورده های حضور انسان است. او امیال و آرزو و تمنا های مردمش را آینه در دست به جهان نشان می دهد تا سهمی از تلاش بی وقفه همگانی را برای ایجاد شرایط انسانی تر ادا کرده باشد. او در تلاش و ادای سهم از دیگران نیز می آموزد تا از خود و موقعیت ذهنی اش بگذرد و به شایستگی بیشتری برای انسانیت دست یابد.                                    هنرمند اگر انسانی بیندیشد از جغرافیای آب و خاک و وطن در می گذرد تا تمام جهان را وطن خویش بشناسد. تفاوت نگاه هنرمند و آنکه بر خاکی احساس مالکیت دارد در همین جاست. ایران زادگاه من است. خاکش را دوست دارم. دوست دارم  نه بخاطر زمین و آب و هوایش به خاطر مردم و فرهنگش  به خاطر حضور همیشه تحول پذیرش و باروری ذهن و زبان و اندیشه مردمانش و البته که بر این باور نیز هستم که هیچ آب و خاکی بی حضور انسان به پشیزی نمی ارزد.                                                   من نفس و احساسم با حضور تاریخی و فرهنگی و اجتماعی آن مردمی گره خورده که استبداد شاهی در تمام طول تاریخ بند از بندشان گسسته است  و لحظه ای از ستم کاری در حقشان  فرو گذار نکرده است. من درد و شادی و رنج و زیبایی شان را در طول بیش از سی سال فعالیت هنری ام فریاد کرده ام و با آن مردم هم آواز بوده ام و هم اکنون نیز هستم "                  " ابراهیم حامدی ملقب به ابی "

آری ای وطن پرستان در متن کوتاهی که به اختصار از گفته های ابی عزیز در بالا آورده شد به وضوح می توان محبوبیت یک هنرمند مردمی را مشاهده نمود که در اوج موفقیت و شهرت مردم کشور آریایی خود را فراموش نکرده است.ابی بر خلاف بسیاری دیگر از خوانندگان نه برای رژیم شاهنشاهی می خواند و نه برای رژیم جمهوری اسلامی. ابی فقط برای مردمش می خواند.

شکفته چون گل سرخ بر سینه های یاران

قلبی به شکل ایران عشقی به نام مردم

و اوج محبوبیت ابی را در سال ۱۹۹۳ و در فستیوال جهانی صدا که ابی به عنوان مرد اول صدا در جهان شناخته می شود و لقب آقای صدا از همون سال به ابی از سوی آهنگ سازان ایرانی تعلق می گیرد مشاهده می شود. آری خواننده ای که به عنوان بهترین خواننده جهان شناخته می شود اما خودش را گم نمی کند و وقتی برای گرفتن جایزه بر روی سن قرار می گیرد اعلام میکند " من فرزند فقر ملت ایران هستم که از دل مردم شرقی ایران آمده ام " و من و ما به ابی افتخار میکنیم خیاط زاده ای که هیچ گاه خودش را از مردم جدا نکرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 19:33  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
اینم فقط به خاطر یلدا خانم و هواداران بی شمار داریوش

داریوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران بدنیا آمد. او سالهای اولیه عمر خود را در میانه و کرج و کردستان سپری کرد. استعداد خدادادی او در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولین بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکار شد و در ۲۰ سالگی توسط حسن خیاط باشی از تلوزیون ایران به مردم معرفی شد و با ترانه افسانه ای و جاودانی به من نگو دوست دارم در قلب مردم جای گرفت. او با پیدایش عصر بی همتای  موسیقی نوین ایران همدوره بود. داریوش هرگز با عقاید تحمیلی به اجتماع خود سازگار نبود و به همین خاطر مدتی را هم در زندان شاهنشاهی به سر برد. ترانه های او شامل اشعار و ملودی های انسان هایی وارسته چون شاملو . نادرپور . جنتی عطایی . شهیار قنبری . اردلان سرفراز . فرید زلاند و بیات است. این موضوع سبب گشته تا ترانه های او در رابطه با عشق صلح آزادی و عدالت سروده شوند. پس از انقلاب دیگر عرصه ای برای داریوش و هنرش نبود از اینرو وی از سرزمین مادری و آریایی خود کوچ کرد و سالها به همراه همسر اولش ( فیروزه که خیلی هم او را دوست داشت ) و دخترش ( بیتا ) در ایالت کالیفرنیا امریکا زندگی کرد. جالب است بدانید داریوش سه بار ازدواج کرده اما به گفته خودش تنها یک بار عاشق شده و آن هم مربوط می شود به زمان جوانی او و پیش از انقلاب  که دختر مورد علاقه اش در حادثه رانندگی از بین می رود و ترانه ( شقایق ) را در غم او می خواند و باز هم به گفته خودش هر بار که این ترانه را اجرا می کند با تمام وجود می خواند اما هیچ گاه نتوانسته مثل بار اول بخواند

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

شقایق جای تو دشت خدا بود

نه تو گلدون نه توی قصه ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

که سالار تمام عاشقایی

شقایق وای شقایق

گل همیشه عاشق

در مورد این ترانه هم بگم که از سروده های ترانه سرای بزرگ ایران اردلان سرفراز میباشد.

به هر حال داریوش در حال حاظر به همراه همسر سومش در فرانسه و در مدرن ترین منطقه پاریس زندگی میکند. اما تقریبا هر ماه برای دیدن دخترش ( که پیش مادرش فیروزه زندگی میکنه ) به لس آنجلس سفر میکنه و این رو هم بگم که شدت علاقه داریوش به بیتا ( دخترش ) به حدی زیاده که اعلام کرده دیگه قصد بچه دار شدن نداره.

کارهای داریوش شامل ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است.داریوش کنسرت های بیشماری را در تالارهای بزرگ جهان چون ( نوتابلی ومبلی در لندن ) ( کارنگی هال در نیویورگ ) ( کندی سنتر در واشنگتن دی سی ) ( کنسرتوس در استکهلم ) ( گرک تیاتر در لس آنجلس ) ( یونیور سال آمفی تئاتر در لس آنجلس ) و ( استادیوم تنیس اویشن کلاپ در دبی ) به اجرا در آورده است. داریوش در هنر عکاسی نیز صاحب سبک است.همچنین پیش از انقلاب در دو فیلم سینمایی ( یاران و فریاد زیر آب ) نیز ایفای نقش نمود جالب است بدانید در فیلم فریاد زیر آب خانم شهره صولتی یکی دیگر از خوانندگان هم با داریوش همبازی بود و نقش دوم زن و نقش خواهر داریوش را به عهده داشت.

ترانه ها و باورهای داریوش بسیار جلوتر از تفکرات عصر اوست.

 حتی جهان عرب نیز با سبک غنی داریوش آشناست و ترانه های او را پذیرفته است. در فستیوال موسیقی فیلم و رسانه های تصویری که چندی پیش در بحرین برگزار شد داریوش بعنوان نماینده سبک معاصر و منحصر بفرد موسیقی ایران این سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترین نشان صلح گشت. وی در مراسم اختتامیه این جشنواره ندای آزادی را بخصوص برای سرزمین مادری و آریایی خود ایران سر داد.

حالا بد نیست بریم زندگی نامه داریوش را البته بصورت کوتاه از زبان خودش بشنویم :

 15 بهمن 1329 در تهران به دنیا آمدم و از سال 1349 بصورت حرفه ای وارد دنیای هنر شدم. از همان آغاز تمام سعی و تلاش من بر این بوده که در حد توانم، زبان احساسات هموطنانم باشم؛ هر چند که در این راه مورد تفتیش و بازداشت قرار گرفتم و با فراز و نشیب های فراوان مواجه شدم.

پس از انقلاب اسلامی و به دنبال کشتار، خونریزی، و خفقان حاکم بر سرزمین ام، مجبور به ترک وطن شدم. از آن زمان تا حال، در سفری بی انتها، میکوشم در کنار هموطنانم سرود ایرانی آزاد را همصدا شوم. گذری کوتاه به کارنامه 35 ساله ام، نمایانگر فلسفه و پایه تفکرم در انتخاب راهی که در پیش گرفته ام می باشد.

از سال 2000 دامنه فعالیت های خود را گسترده تر کردم تا پیام بهبودی را به گوش هموطنانی که از بیماری اعتیاد رنج می برند برسانم، و توجه جامعه ایرانی خارج از کشور و سازمان های بین المللی را به آسیب های اجتماعی حاکم بر ملت ایران جلب کنم. هموطنانی که می سوزند تا زندگی کنند، و زندگی می کنند تا بسوزند.

امید دارم که در طلب آزادی و آرامش، و با پیام عشق و بهبودی، وطن را دوباره بسازیم؛ اگر چه با خشت جان خویش.

در اینجا هم ترانه ( راه من ) از مرد بزرگ شهیار قنبری  که داریوش تو آلبوم جدیدش خونده و آلبومش هم به همین نام است رو براتون میزارم. البته نا گفته نماند که این ترانه رو سالها قبل ابی عزیز بصورت تمرینی اجرا کرده بود که خب به بازار هم اومد و صد البته هم ابی در گذشته و هم داریوش در آلبوم جدیدش این ترانه رو به زیبایی اجرا کردند و همانا در زیبایی این ترانه علاوه بر صدای خوانندگان بزرگ کشورمان کلام شهیار و ملودی بسیار زیبای فرید زولاند و همچنین تنظیم تیگران ساکیان هم دخیل بود :

اينك زير نور افكن،اوج شعر من،آخرين پرده
قصه ، قصه مردي كه غرورش را رها نكرده
هرچه ، هرچه كه بود مثل فانوس گرم و روشن بود
مثل هيچ كس نبود ، شبيه من بود . شبيه من بود

چون پرنده اگر لرزيدم ، زير باران اگر ترسيدم
وحشتم را به تو بخشيدم ، سقوطم را به چشم ديدم
تا فهميدم چه دلشكن بود.
اين راه من بود. اين راه من بود
اين راه من بود. اين راه من بود.

صد آه اگر كشيدم ، سايه اي را سر نبريدم
يك بار اگر بوسيدي ، من هزاران بار بوسيدم

صد آه اگر كشيدم ، سايه اي را سر نبريدم
يك بار اگر بوسيدي ، من هزاران بار بوسيدم

زخم چين پيرهن ، هديه دوست وقت رفتن بود
هرگز برنگشتم .
اين راه من بود.اين راه من بود.
اين راه من بود. اين راه من بود.

رفتن ، بردن و باختن ، عشق ورزيدن ، سوختن و ساختن
ديروز ، ديروز من ، راه دشوار مرد افكن بود
راه رفته من ، راه خوب بهتر شدن بود. راه قد كشيدن
اين راه من بود اين راه من بود

در هم بودم. بر هم بودم . اما خود خودم بودم.
در هم بودم .بر هم بودم . اما خود خودم بودم.
ساده بودم . شبنم بودم. زخم گل را مرهم بودم.
كارم از نو سر زدن بود.
اين راه من بود اين راه من بود
اين راه من بود اين راه من بود

صد آه اگر كشيدم سايه اي را سر نبريدم
يك بار اگر بوسيدي من هزاران بار بوسيدم
صد آه اگر كشيدم ، سايه اي را سر نبريدم
يك بار اگر بوسيدي ، من هزاران بار بوسيدم
زخم چين پيرهن ، هديه دوست وقت رفتن بود
هرگز برنگشتم .
اين راه من بود اين راه من بود
اين راه من بود اين راه من بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 4:0  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشق تر

ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزدیک

صاحب قصه میلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم

من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم

رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی

پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه

دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم

تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

ای مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرات عریانی داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

اینم یکی از ترانه های با معنی با مفهوم و البته مورد علاقه شخص من بود از ترانه سرای بزرگ و اسطوره ای ایران شهیار قنبری که همه او را سرآغاز ترانه های نوین ایران زمین می دانند. که سالها قبل توسط یک اسطوره دیگر و یک صدای بی همتا در تاریخ موزیک پاپ ایران خوانده شد و بدون شک هیچ کس جز ابی نمی توانست این ترانه را با آن قدرت و احساس اجرا کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 23:23  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
نگاه به ظهور پدیده ای به نام مسعود کیمیایی و حضور چند دهه ای وی در سینمای ایران ، بدون در نظر گرفتن دهه ی چهل و پنجاه ایران و چگونگی تاثیر متقابل تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران بر سینما ، امکان پذیر نیست.

مسعود کیمیایی در مردادماه ۱۳۲۰ در تهران به دنیا آمد و از سال ۱۳۴۵ که با بیگانه بیا کار گردانی سینما را شروع کرد به طور میانگین هر دو سال ، یک فیلم ساخت .

او فیلم سازی را از دیدن فیلم یاد گرفت نه از رفتن به دانشکده ی سینما ، و دیدن فیلم را نیز از کودکی آغاز کرد .
مسعود کیمیایی از دوران هشت سالگی خود می گوید :
مجتبی نواب صفوی در محله ی ما می نشست ، واحدی هم همیشه همراه او بود واحدی عمامه ی سبزی به سر می گذاشت که دنباله اش پشت کمرش آویزان بود ، نواب آدم با ابهتی بود ، شال سیاهی به کمر می بست که یک هفت تیر توی آن قایم کرده بود توی محله که راه می رفت بچه ها بهش سلام می کردند و دستش را می بوسیدند و او عادت داشت به هر کدام یک قران می داد .
بلیط سینما آن موقع شش ریال بود من و بچه ها در مسیر او قرار می گرفتیم ، شش بار خودمان را بهش می رساندیم و سلام می کردیم و دستش را می بوسیدیم تا شش ریال بگیریم و زیر چشمی نگاهی هم به دسته ی هفت تیرش که کمی بیرون بود بیندازیم ، او هم البته متوجه می شد ولی هر بار ، یک قران را می داد ، با آن پول گاهی با رفقا می رفتیم سینما و فیلم می دیدیم.

رابطه ی این ماجرا با سینما این است که اجرای مکرر آن در گذر سر محله ، سینما رفتن کیمیایی را امکان پذیر می ساخت اما ما از این صحنه چه می فهمیم ؟
چند نوجوان ، دست یک شخصیت مذهبی - سیاسی معروف را می بوسند و در هنگام خم شدن و بوسیدن دست وی و گرفتن پول ، ناگهان چشم هایشان دزدکی به دسته ی هفتیر او می افتد . آیا می توان گفت که نگریستن کیمیایی به این صحنه در وی تولید نگرانی می کند ؟ کدام مسائل و نگرانی های فیلم های کیمیایی را در این صحنه می توان یافت ؟حداقل این ها را :
گذر سر محل ، یک دسته پسر جوان ، یک شخصیت پر ابهت اجتماعی ، رابطه ی مقام و قدرت بین فرا دست و فرو دست ، خشونت و امکان خشونت. برای آنها که تعدادی از فیلم های کیمیایی را دیده اند این فهرست ، موضوعاتی نا آشنا نیست.

در فیلم های کیمیایی ، قدرت نمایی فردی در مقابل فرادستان ، اغلب با خشونت همراه است ، اما در مورد فرو دستان و خصوصا کودکان ، با مهربانی و شفقت عجین شده است صحنه های اولیه ی
داش آکل به خوبی گواه این موضوع است .

حال اگر در داستان هشت سالگی
کیمیایی جای آن پسر های جوان را با مردان جوان عوض کنیم ، آن وقت به یکی دیگر از موضوع های مهم فیلم های کیمیایی می رسیم : رقابت مردان با یکدیگر . هیچ سینما گر دیگر ایرانی ، با این سماجت ، سرسختی و شجاعت به این موضوع توجه نکرده است ، تقریبا در تمام فیلم های کیمیایی ما شاهد باز گویی این درام مردانه هستیم : چگونه مردان زاده می شوند ، مرد می شوند ، به هم می پیوندند ، از هم می گسلند ، به جان هم می افتند و در آخر هم ناکام یا خوشبخت ، جدا یا با یکدیگر ، یا کشته می شوند و به صورت افسانه جاودانی می شوند :قیصر ، گوزنها ، داش آکل در فیلم داش آکل و یا می مانند مثل کا کا رستم در فیلم داش آکل .

کیمیایی در یاد آوری یا باز گویی این صحنه از زنی اسم نمی برد یا به حضور زنان اشاره ای نمی کند. با مراجعه به اجتماع وقت ، متوجه می شویم که زنان در دنیای مردانه و مرد مدار آن دوران در پس زمینه یا در پشت صحنه هستند جایشان در فضای درونی خانه است نه جامعه ی بیرونی ( مگر به صورت بد کاره )

اما مردان در فضای عمومی حضور دارند و به اصطلاح بر صحنه هستند و در آنجاست که در ملا عام در مقابل یکدیگر موضع می گیرند و قدرت نمایی می کنند ، زنان اما بیشتر تماشاگرند.
نگرش
کیمیایی به مردان در این فضا سازی و شخصیت پردازی دو قطبی مردان و زنان ( یکی بر صحنه و دیگری در پس زمینه ) در بسیاری از فیلم هایش آشکار است ،

 ، اما آنچه بدان کمتر توجه شده نگرانی کیمیایی است که در رابطه ی پویای این دو نوع فضا بندی و شخصیت پردازی نهفته است :
زنی ممکن است از پس زمینه شروع کند و به پیش زمینه سوق داده شود :دندان مار ، یا ممکن است از شخصیت لکاته آغاز کند و در آخر به زن اثیری متحول شود : غزل در فیلم غزل ، یا یک زن ممکن است نقش عمده ای را بازی کندو به اصطلاح بر صحنه باشد در عین حال که عنصری حاشیه ای است مانند :اقدس در فیلم داش آکل ، که داش آکل مادینه است و به نحوی دردآور ، سرنوشت نمونه ی نرینه ی خود را تکرار می کند ، با وسیله ای برای ارضای قدرت طلبی ، زور آزمایی یا تسویه حساب های مردان. این موضوعات و این طرز نگرش و نگرانی منتج از آن در بسیاری از فیلم های کیمیایی نهفته است.

بسیاری از رویداد های فیلم های کیمیایی در فضای عمومی رخ می دهد و در این فضاست که مردم عادی کوچه و خیابان ، لوطی ها و لات ها ، افتادگان و برخاستگان به ناحق با هم تلاقی می کنند و همین فضاست که زبان مردمی و خیابانی کیمیایی را می طلبد ، زبانی که بیش از هر سینما گر دیگر ایرانی ، به زبان مردم عادی نزدیک تر است و در عین حال دور تر. هنر کیمیایی در آن است که این زبان عادی را با چنان مهارت ، عشق و ظرافتی به کار می گیرد که ناگهان به صورت شعر در می آید مانند : تک گویی های قیصر و دندان مار .

در مجموع نگرش کیمیایی در مقوله ی سینما ، چه سینمای قبل از انقلاب و چه سینمای بعد از انقلاب ، تفاوتی نکرده است . سینمای او هم چنان و شدیدا دلبسته ی کالبد شکافی جامعه از طریق قهرمانان و شخصیت هایی است که شدیدا دوستشان دارد و در تمامی آثارش حضور پر رنگ دارند. او سعی می کند و یا قصدش این است که در هر فیلمش نظریه پرداز اجتماعی هم باشد ، ضمن آن که می کوشد که راوی مسائل زمانه اش هم باشد و شاید انگیزه ی اصلی در فیلم های کیمیایی که پنهان است ، اعتراض او باشد به آسیب هایی که جامعه به شخصیت های فیلمش می زند.

شخصیت هایی که او با توجه به جنبه ی داستانی و روایی فیلم هایش ، دل مشغولشان است و با علاقه ی گسترده و فراگیر ، پی گیری می شوند. کیمیایی در فیلم هایش نگران وضعیت اجتماعی ، اقتصادی و روانی آنهاست در دنیای خاص خودش .

با تمام این حرف ها ، کیمیایی اگر فقط قیصر را ساخته باشد و فیلم دیگری نساخته باشد هم چنان یکی از بزرگ ترین کار گردان های ایران خواهد بود . نگاه دقیق و تیز بین او تاکنون بخش هایی از جامعه را تصویر کرده است که تاکنون کار گردان های زیادی در تلاش برای نمایش آن ناکام مانده اند و همین کفایت می کند. اگر چه در فیلم های امروز کیمیایی نشانی از عشق غزل ، دوستی قدرت و سید گوزنها ، و جسارت های قیصر و رضا موتوری و مردانگی داش آکل نیست، که این ها می تواندنشانه ی نگاه کیمیایی به زمانه ای که در آن زندگی می کندو حتی تجربه و سن او باشد ، اما رد پاهای این نشانی را در حضور خاطره بر انگیز جلال مقدم در دندان مار و یا شخصیت اسفند یار و رستم در مرسدس ویا سلطان در فیلم سلطان و ... وجود دارند.

اکثر شخصیت های کیمیایی در فیلم های کنونی او حضور دارند ، برخی از آنان در طول این سال ها پخته تر شده اند و تعدادی از آنها عاشق تر شده اند ولی مهم این است که هستند و ادامه دارند. تفاوت و گوناگونی شرایط مساعد و نامساعد ، فرصت فیلم ساختن را از کیمیایی نگرفت اما بر فیلم های او تاثیر گذاشت به همین دلیل با تفسیر و تعابیر خاص و نیز از نظر موقعیت های ویژه می بایستی فیلم های کیمیایی را ارزیابی کرد

مسعود کیمیایی.



______________________________________________________
درد من كابوس بي دردان بود

من كنارم بود و چه بي جان بود... 

---------------------------------------------------------------

  فیلم های قبل از انقلاب مسعود کیمیایی :



بیگانه بیا :


محصول : استودیو مولن روژ
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : مرتضی و مصطفی اخوان
فیلم نامه : مسعود کیمیایی
فیلم بردار : مصطفی عالمیان
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، فرخ ساجدی ، مارینا متز ، فرامرز قریبیان و جلال.

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۴۷ ))




قیصر :

محصول : آریانا فیلم
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : عباس شباویز
فیلم نامه : مسعود کیمیایی
فیلم بردار : مازیار پرتو
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، ناصر ملک مطیعی ، جمشید مشایخی ، پوری بنایی ، ایران دفتری ، شهرزاد ، جلال ، بهمن مفید ، تجدد ، غلامرضا سرکوب و حسن شاهین .

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۴۸ ))




رضا موتوری :

محصول : سازمان سینمایی پیام
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : علی عباسی
فیلم نامه : مسعود کیمیایی
فیلم بردار : نصرالله کنی
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، فریبا خاتمی ، محمود تهرانی ، جلال ، شاپور شالچی ، محسن مهدوی ، پروین ملکوتی ، حسن شاهین و بهمن مفید .

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۴۹ ))




داش آکل :

محصول : شرکت سینما تئاتر رکس
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : هوشنگ کاوه
فیلم نامه : مسعود کیمیایی ( با استفاده از اثری به همین نام از صادق هدایت )
فیلم بردار : نعمت حقیقی
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، بهمن مفید ، مری آپیک ، جلالی ، کنعان کیانی ، ژاله علو ، محمد تقی کهنموئی ، ابراهیم نادری ، منصور متین ، خسرو سهامی ، منوچهر احمدی ، جهانگیر فروهر ، محمد رضا رفیعی ، سیروس یزدانی ، نظام الدین شفائی و شهرزاد .

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۵۰ ))




بلوچ :

محصول : استودیو میثاقیه
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : مهدی میثاقیه
فیلم نامه : مسعود کیمیایی
فیلم بردار : نعمت حقیقی
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، ایرن ، شهرزاد ، جلال ، منوچهر فرید ، امرالله صابری و بهارک .

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۵۱ ))




خاک :

محصول : استودیو میثاقیه
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : مهدی میثاقیه
فیلم نامه : مسعود کیمیایی ( بر اساس داستان آوسنه ی بابا سبحان نوشته ی محمود دولت آبادی )
فیلم بردار : نعمت حقیقی
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، فرزانه تاییدی ، فرامرز قریبیان ، جعفر والی و جلال .

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۵۲ ))




گوزن ها :

محصول : استودیو میثاقیه
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : مهدی میثاقیه
فیلم نامه : مسعود کیمیایی
فیلم بردار : نعمت حقیقی
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : بهروز وثوقی ، فرامرز قریبیان ، نصرت پرتوی ، منوچهر نادری ، گرشا رئوفی ، عنایت بخشی و پرویز فنی زاده .

(( ۳۵ میلیمتری ، سیاه و سفید )) (( ۱۳۵۴ ))




غزل :

محصول : شرکت تعاونی کانون سینماگران و تل فیلم
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : پرویز صیاد
فیلم نامه : مسعود کیمیایی ( بر اساس داستان کوتاه مزاحم نوشته ی خورخه لوئیس بورخس )
فیلم بردار : نعمت حقیقی
موسیقی متن : اسفندیار منفردزاده

بازیگران : محمد علی فردین ، پوری بنایی ، فرامرز قریبیان و امرالله صابری .

(( ۳۵ میلیمتری ، سکوپ ، رنگی ، ایستمن کالر )) (( ۱۳۵۵ ))




سفر سنگ :

محصول : کارگاه آزاد فیلم
کارگردان : مسعود کیمیایی
تهیه کننده : مسعود کیمیایی و اسفندیار منفردزاده
فیلم نامه : بهزاد فراهانی و مسعود کیمیایی
فیلم بردار : هوشنگ بهار لو
موسیقی متن : مجید انتظامی و اسماعیل ماهان

بازیگران : سعید راد ، محمد رضا فاضلی ، حسین گیل ، گیتی ، فرزانه تاییدی ، جعفر والی ، امرالله صابری ، علی محزون ، اکبر کیا و حمید طاعتی .

(( ۳۵ میلیمتری ، رنگی ، ایستمن کالر ))


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 1:33  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
 چه مدتی است که سایت شما به راه افتاده است؟

در حدود هفت یا هشت ماهی میشود. آقای نوید سهیلیان در درست کردن این سایت خیلی به من کمک کردند. البته فکر میکنم که در آینده این سایت خیلی بهتر از این هم بشود. همچنین تصمیم گرفتم که وقت بیشتری را برای پاسخ دادن به ایمیل ها بگزارم. چرا که تا کنون فرصت نداشتم به تک تک ایمیل ها پاسخ دهم

یکی از خوانندگان پرسیده که چرا شما یک وبلاگ در سایت خود نمی گذارید تا با طرفدارانتان نزدیکتر بشوید و از این طریق ارتباط بهتری با آنها برقرارکنید؟

البته حتما کوشش میکنم که این وبلاگ را درست کنم تا طرفداران و دوستان را در جریان کار های روزانه خودم که در واقع خلاصه میشود به شنیدن موزیک های مختلف تماشای فوتبال یا تنیس  پیاده روی و صرف چای قرار بگیرند

سئوال شده که چرا شما آهنگ ( بگو ای یار ) را با آرش و به سبک موسیقی الکترونیکی خوانده اید و اصلا چرا با خواننده تازه کاری مثل آرش همکاری میکنید؟

من آرش را قبل از خوانندگی ایشان می شناسم. برای من سبک موسیقی الکترونیکی جالب بوده است. وقتی که کمپانی ورنر در سوئد به من پیشنهاد کرد که با آرش یک آلبوم درست کنم من فکر کردم که این موقعیت بسیار جالبی خواهد بود زیرا که کیفیت ضبط ترانه ها خیلی بهتر میشود و همچنین از این طریق ارتباط بهتری با نسل جوان امروزی که بیشتر تمایل به سبک موسیقی های جدید دارد برقرار میشود. آهنگ ( ای یار بگو ) را با آرش به طور دو صدایی به سبک الکترونیکی اجرا کردیم. در آینده هم قرار است با آرش و دوستانش یک آلبوم جدید بسازیم و در این آلبوم دی جی الی گیتر و آرش ترانه های قدیمی را به سبک الکترونیکی بازسازی میکنند

این آلبوم جدید که به سبک الکترونیکی خواهد بود چه مدتی طول خواهد کشید تا بیرون بیاید؟

من فکر میکنم تقریبا یک سالی طول بکشد

شما تصمیم داشتید که آلبوم ( شب نیلوفری ) که حدود یک سال پیش بیرون آمد آلبوم آخریتان باشد آیا نظرتان را تغییر دادید؟

خیر . من کوشش میکنم که تعداد کنسرت ها را کم کنم. فکر کنم بعد از پایان این تور کنسرت ها در امریکا و بعد از دو تور در اروپا یک کنسرت خداحافظی بدهم. البته این مانع از خواندن من نخواهد شد زیرا این عشقی است که از آن رهایی نخواهم داشت امیدوارم که بتوانم بعد از آن هر دو سال یک بار یک سینگل بیرون بدهم

یکی از خوانندگان ( صفحه صدای شما ) می خواست بداند که زیبا ترین آهنگی که تا حالا شنیدید البته به جز آهنگ های خودتان و خواننده محبوب شما چه کسی است؟

من به خیلی از آهنگ ها علاقه دارم از جمله موسیقی یونانی. از خواننده های محبوب من پیتر گابریل . فردی مرکوری . استیگ . بونو . جیم موریسون میباشند

خیلی ها می پرسند چرا کشور سوئد را برای اقامت انتخاب کرده اید؟

به دلیل همسرم مهشید که در سوئد زندگی میکرد. از وقتی که پسرم درسش را تمام کرده و الان در آمریکا در دانشگاه به تحصیل مشغول است ما بیشتر در اروپا مستقر هستیم و در آینده نزدیک به اسپانیا خواهیم رفت

یک خواننده ۱۷ ساله می پرسد وقتی که هم سن و سال های آنها بودید چه آرزوهایی داشتید؟ آیا واقعا فکر میکردید یک روزی این همه مشهور و محبوب بشوید؟

در دوران نوجوانی علاقه شدیدی به موسیقی داشتم و می خواستم خواننده بشوم و هیچ وقت انتظار مشهور شدن را نداشتم

شما در کابل طرفدار زیاد دارید و یکی از خوانندگان افغان پرسیده که آیا با موسیقی افغان آشنایی دارید یا می خوانید و آیا امکان برگزاری یک کنسرت در کابل امکان پذیر است؟

من آهنگ افغانی نخوانده ام اما با موسیقی افغان آشنایی دارم از جمله احمد ظاهر یا آقای جلیل زلاند اما در مورد اجرای کنسرت در کابل امکانات بسیار کم می باشد ولی امیدوارم که شاید در آینده امکان پذیر شود

یکی از خوانندگان می پرسد که نظر شما در مورد موسیقی مایکل جکسون چیست؟

من فکر میکنم که موسیقی مایکل جکسون از نظر هنر و تکنیک خوانندگی بسیار جالب توجه میباشد مخصوصا دوران خوانندگی او با گروه جکسون فایو

شما کدام خواننده را الگوی خود کرده اید؟

در واقع در آن زمان الگویی وجود نداشت. در آن زمان آهنگ های کوچه بازاری از جمله علی نظری و داود مقامی و ایتالیایی پخش میشد. من از سن ۹ سالگی به موزیک آقای ویگن . آقای عارف و آقای منوچهر گوش میدادم

آیا دوست دارید به ایران باز گردید و آیا در انتخابات ریاست جمهوری شرکت میکنید؟

برای من خوانندگی مهمتر است و سیاست با هنر هیچ نوع نزدیکی ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 4:9  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 

 زندگی چگونه می گذرد؟
نسبت به آن تنش هایی که در 21 سال گذشته ، به دلیل وجود فضای اجتماعی ـ سیاسی حاکم بر ایران داشتم، زندگی ام در آرامش بیشتری می گذرد. در کنار فرزند و نوه هایم. البته اینجا هم تنش هست، ولی تنش های اینجا بیشتر فردی و شخصی است. باید مواظب باشیم به خودمان و دورو بری هایمان صدمه کمتری برسد.

لابد انتظار نداشتید که در اینجا با این مسائل رو به رو بشوید
چرا ، اتفاقا من در ایران که بودم، همیشه این چیزها را در ذهنم پیش بینی می کردم. همین اتفاقاتی را که در این دو سال برایم افتاد، و اصلا همین چیزها بود که مانع می شد پا پیش بگذارم. می گویند هرچه را برای خودت تکرار کنی، برایت اتفاق می افتد. و من گاهی فکر می کنم آنقدر این چیزها را به خودم گفتم و تکرار کردم، که عاقبت اتفاق افتاد.

ولی به هر حال این چیزها ساخته ذهن شما نبود. وجود داشت.
بله وجود داشت. واقعی بود. در اطراف من آدم هایی بودند که برای مال اندوزی از هیچ کاری، فروگذار نمی کردند.حتی به قیمت جعل و دروغ.

درست است که آن آدم هایی که در آمریکا و کانادا برایتان ایجاد مشکل کردند، با ایران هم ارتباطاتی داشتند؟
اگر بگویم آن کسانی که در ایران فعالیت هنری می کنند، با این افراد در این سوی آمریکا، رابطه های اطلاعاتی دارند، باور کردنی است؛ ولی من نمی خواهم این باور را داشته باشم.

اصلا آن " کسانی که در ایران فعالیت هنری" می کنند، چطور سراغ شما آمدند؟ چه شد که بعد از آن همه سال، فکر کردید از ایران بیایید بیرون؟
اگر بگویم که این اتفاق برای من چنان سریع روی داد که فرصت فکر کردن برای قبول یا ردش را پیدا نکردم، شاید باور نکنید. تا قبل از آن، یعنی تا شش هفت ماه پیش از آن، باز از طرف کسان دیگری هم از این پیشنهادها به من می شد که نمی پذیرفتم. حتی نمی خواستم با آنها برخورد بکنم که پیشنهاد را از زبان شان بشنوم.از مسعود خواهش می کردم با آنها صحبت کند و در عین دادن جواب منفی، اصولا ببیند آنها چه کسانی هستند.

چه کسانی بودند؟
ظاهرا از همین هایی که کنسرت می گذارند. ولی من به هر حال پیشنهاد آنها را نپذیرفتم، ولی به یکباره از طریق مسعود به من پیشنهاد کردند که در فیلم بازی کنم.

از طرف برادران شایسته در هدایت فیلم؟
بله، من هم قبول کردم و با هم قرار داد بازی در چهار فیلم را بستیم. شایسته اول اصرار داشت که اسمش برده نشود، بعد وقتی قرار داد را بستیم، در میانه کار دیدم دیگر خودش را کنار کشیده و مرا سپرده به آقایی به نام خوش زبان.

یعنی شایسته قرار داد را بست و گفت اجازه بازیگری شما را هم می گیرد؟
بله، ولی بعد گفت باید بیرون از ایران کار کنیم تا جلوی مزاحمت ها و اشکالاتی که می تواند پیش بیاید ، گرفته شود. گفت بهتر است اینجا نباشیم، کار را تمام می کنیم و اینها را در برابر عمل انجام شده قرار می دهیم. همان کاری که برای دیگر هنرمندان قدیمی کرده بودند. به هر حال چند روز بعد از بستن قرار داد، مسعود از قول شایسته گفت دلت می خواهد در حین بازی در فیلم، چند کنسرت هم بدهی؟ من خیلی سرسری و عادی گفتم: آره، چرا که نه. اگر بشود که خوب است. بد نیست! بد نیست؟ فکرش را بکنید، من یک عمر ، شب ها چه خواب هایی که ندیده بودم و حالا می گفتم: بد نیست! خلاصه به همین دلیل اصلا نمی دانستم در قرار داد ما درباره کنسرت قرار است چه چیزی گذاشته شود. ظرف یک هفته این قرار داد هم بسته شد و ظرف دو سه روز، پاسپورت من آماده شد. آن هم در حالی که من طی بیست سال، حداقل پانزده سال دنبال گرفتن پاسپورت بودم و نشده بود. پول را که دادیم، پاسپورت را دادند.

فکر می کنید اگر در این رابطه نبود، با وجود دادن پول، به شما پاسپورت می دادند؟
اگر می دانستند که برای چنین کاری است، نه، نمی دادند.

نه،حتی به صورتی کلی تر. برای سفر؟
نمی دانم می شد یا نه، چون هر بار که مراجعه می کردم، می گفتند اینقدر بدهکاری و روی گذرنامه ات ممنوعیت وجود دارد. آن پول را به دارایی بده، کاغذ رفع ممنوعیت را بیاور تا ما پیگیری کنیم. من هم نه این پول را داشتم، و نه اصلا پرداخت آن را قبول داشتم. همیشه می گفتم: این پول را به دارایی بدهکار نیستم. بعد هم اگر بدهکار بودم، شامل مرور زمان شده، و اگر هم نشده، وقتی شما می گویید صدای زن حرام است، چرا می خواهید پولش را بگیرید؟

یعنی مالیات بر عمل حرام، منعی ندارد
بله، هزارتوی عجیب و غریبی است. نمی دانم، شاید هم قسمت این طوری بود.

خوش چهره در ایران چکاره بود؟
( با خنده) خوش چهره ، نه،خوش زبان. خوش چهره یک آقایی است که قرار بوده در کابینه جدید وزير اقتصاد باشد.

بله، ببخشید
خوش زبان در ایران بود، و از اول به اسم دیگری به من معرفی شد.البته نمی خواهم نبش قبر بکنم، ولی یک جوری در دفتر شایسته بود که به نظر عادی نمی رسید.

چه شکلی بود؟
شبیه آقای خیابانی که در گروه ورزش تلویزیون است.

ولی او که نیست؟!
نه، شبیه برادر دوقلویش بود. کت و شلوار تمیزی هم می پوشید.

شما هم سئوال نمی کردید که آقا شما چکاره اید، یا حتی از شایسته نمی پرسیدید که او کیست؟
چرا شایسته گفت ایشان در کانادا اقامت دارند و امور مربوط به سفر ما را انجام می دهند، ولی درواقع اصلا کار به این چیزها نکشید. همه کارها، شاید در طول یک هفته انجام شد. من اول بار او را در مقابل اداره گذرنامه دیدم. آمده بود که به گفته خودش، پاسپورت مرا بگیرد و همان روز برای گرفتن ویزا به سفارت کانادا ببرد. بعد ها خبردار شدم که جای من، در پاسپورتم امضاء کرده. یعنی نوشته بود گوگوش، در صورتی که امضاء من گوگوش نیست. بعد هم با پاسپورت من رفته بود پاریس تا برای برگزاری کنسرت قرار داد ببندد، بعد از دو سه روز هم برگشته بود ایران. بعدها که ما کانادا بودیم ، یک آقایی در پاریس به نام عباسی سرو صدایش درآمد که" گوگوش از طرف جمهوری اسلامی آمده، قبلش هم می خواستند با من قرار دادببندند که من این کار را نکردم." از سر و صداهای این آقا در پاریس بود که من فهمیدم آقای خوش زبان به جای رفتن به سفارت کانادا، به فرانسه رفته و پاسپورت مرا هم نشان این و آن داده که ببینید گوگوش دارد می آید. این هم پاسپورتش. خلاصه من پیش از آن به خاطر مجموعه احوالات روحی و کمی وقت، اصلا سئوال نکردم، فقط شب آخر، و قبل از بیرون آمدن از خانه، شهرام ناظری به من زنگ زد و گفت خیلی راجع به تو با آقای خوش زبان حرف زدم. من گفتم: خوش زبان کی هست؟ او پاسخ داد یک آقایی است و بعد هم با مغلطه، سر و ته حرف را هم آورد و جمعش کرد.

با هم از تهران بیرون آمدید؟
بله، این آقا همراه ما بود به اضافه یک آقا و دو خانم دیگر. من هیچ کدام را نمی شناختم. فقط شایسته در فرودگاه به من گفت شما خیالتان راحت باشد. من خودم را به شما می رسانم.

گفتید دو خانم و...
بله یک دختری بود که می گفتند عکاس است و قرار است دستیار شخصی من باشد. من گفتم چطور کسی که من اصلا او را نمی شناسم ، می تواند دستیار شخصی من باشد؟ ولی به هر حال او بود و هرجا هم می رفتم با من بود
.
چه مدلی بود؟
یک خانم جوان. از همین ها که عشق فرنگ رفتن دارند. گویا دوست دختر آقای خوش زبان هم بود. آن یکی هم کسی بود که باز همراه دوست دخترش آمده بود و کنسرت های کانادا را برگزار می کرد. خلاصه بگویم که من در برابر عمل های انجام شده زیادی قرار گرفتم. بعد که به کانادا رسیدیم، یکی از دوستان بچگی مسعود همراه همسرش که یک وکیل آمریکایی بود، پیش ما آمدند و آن قرارداد را به انگلیسی برگرداندند. البته در ترجمه انگلیسی یک چیزهایی هم تغییر کرد.

مثلا چه چیزهایی؟
مثلا نوشته بودند 52 کنسرت در یک سال ، یعنی من هم باید فیلم بازی می کردم، و هم هفته ای یک کنسرت می دادم، ماراتن خواندن. من هم چون سال ها بود که این کار را نکرده بودم، دیگر حتی نمی دانستم 52 کنسرت در سال یعنی چه. آن هم با چه دستمزدی. دستمزد شش هفت کنسرت در ازای دادن 52 کنسرت. در واقع از نادانی خودم بود.نمی دانستم.

آقای کیمیایی هم نمی دانستند؟
نمی دانم که می دانست یا نمی دانست، ولی قاعدتا اگر می دانست، نباید می پذیرفت، چون کار خودش به تعویق می افتاد و به این دلیل نمی خواهم قبول کنم که او می دانست.

بله نمی شد هم 52 کنسرت داد و هم 4 فیلم بازی کرد.
همین طور هم شد دیگر. بعد مدام به من می گفت: پس فیلم من چه شد؟ همه چسبیده اند به کنسرت تو و کار من در هوا ول شده. من هم نمی دانستم کدام طرف را بگیرم. عاقبت هم کار کنسرت را ول کردم و دنبال ساخت فیلم به کوبا رفتیم. دو ماهی هم آنجا علاف بودیم، تابالاخره شایسته آمد و گفت که اجازه نمی دهند.

در واقع بازی بودهمه چبز
بله، بله.

از آن شبی بگویید که از ایران آمدید. شب آخر.
شب عجیب و غریبی بود. اصلا نمی دانم چطور چمدانم را جمع کردم، به هر حال فکر می کردم بر می گردم. خوشباورانه عمل کردم و بچگانه. در فرودگاه وحشت عجیبی داشتم که نکند جلوی مرا بگیرند. حتی موقعی که سوار هواپیما شدیم ، باز هم فکر می کردم الان می آیند و مرا پیاده می کنند. هواپیما هم که اوج گرفت، با خودم گفتم الان با بیسیم دستور بازگشت می دهند و می گویند در هواپیما، مسافری هست که نباید پرواز کند...

ایرانی های زیادی، آدم های کاملا معمولی، در این سال ها، همین حس را تجربه کرده اند.
بله می دانم. خیلی حس عجیبی بود. یک ترس دلنشین. البته بعدش دلنشین شد.

شاید هم سفر کردن را فر اموش کرده بودید.
آره، واقعا. عین بچه هایی بودم که برای اولین بار می خواهند به سفر بروند. اصلا خودم را فراموش کرده بودم. وقتی با من حرف می زدند، درباره کنسرت یا چیزهای دیگر، عین عقب مانده ها نگاه می کردم. یعنی این اتفاقات دارد برای من می افتد؟ من باید بروم روی صحنه؟ چه تجربه ای بود!

پایتان را که گذاشتید روی خاک کانادا چه؟
گیج و گنگ بودم. انگار مرا به دیوار کوبیده باشند. نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد.

و اتفاق افتاد. رفتید روی صحنه. یک صحنه به یاد ماندنی. گریه می کردید و چه بسیار آدم ها که با شما گریه کردند. می دیدید آن آدم ها را؟
صحبت مردم و من نبود. من بین مردم بودم و مردم روی صحنه. با هم گریه می کردیم. با هم می خندیدیم. یک حال استثنایی بود که فکر نمی کنم در تاریخ موسیقی دنیا اتفاق افتاده باشد. یعنی یک خواننده برای مدت 21 سال اجازه خواندن نداشته باشد. صدایش را توقیف کرده باشند. فکر کنید من تمام این سال ها نخوانده بودم، حتی در خلوت. اصلا نمی دانستم آیا صدا دارم؟ می توانم بخوانم؟

به نظر می آمد که صدایتان را هم زندانی کرده بودید. در زمزمه هم، صدا از یک حدی بالاتر نمی آمد
دقیقا. هر وقت می خواستم یک چیزی را زمزمه کنم، آنقدر یواش می خواندم که کم کم فکر کردم صدایم سقف پیدا کرده. صدایم رفته. اصلا فکر می کردم دیگر نمی توانم بلند بخوانم. اصلا نمی دانستم چطوری باید رفت روی صحنه. چکار باید کرد..

و در اولین کنسرت ها، به نظر می رسید حرکت کردن یادتان رفته
نه، یادم نرفته بود، می ترسیدم حرکت کنم.

حالا راحت شده اید؟ موانع ذهنی کنار رفته؟
از حدود ده روز پیش که بالاخره توانستم از شر این درگیری های اینجا و این آقایان راحت شوم، بله راحت شده ام.

ماجرای آن درگیری ها چه بود؟ در کجا ریشه داشت؟
همان طور که گفتم در قرار داد نوشته بودند 52 کسنرت در یک سال. بعد به کمک آن وکیل آمریکایی، در متن
انگلیسی ، قرار براین گذاشته شدکه تا یک سال هرچه کنسرت گذاشتند، گذاشتند، اگر نگذاشتند، دیگر قرارداد تمام شود.اما آقای خوش زبان، قبل از اینکه یک سال تمام شود، از طریق چند واسطه با یک کمپانی آمریکایی قرارداد بست که من برای آنها 19 کنسرت بگذارم، آن هم در حالیکه من دیگر با او قراردادی نداشتم.

ارتباط این آقای قاسمی با مسئله چه بود؟
امیر قاسمی و مسعود جمالی همان دو نفری بودند که بدون داشتن نمایندگی از طرف من، و براساس مذاکره با آقای خوش زبان قرارداد را با آن کمپانی آمریکایی بسته بودند. 700 هزار دلار هم پول گرفتند، که 200 هزار دلار را برای خودشان برداشتند و بقیه را هم دادند به آقای خوش زبان. خوش زبان هم که می دانست به پایان زمان قراردادش با من رسیده...

اسم شایسته در قرار داد بود یا خوش زبان؟
در کانادا وقتی قرار داد را به انگلیسی نوشتیم، مجبور شدیم اسم خوش زبان را وارد قرارداد کنیم.

بله، می گفتید..
خوش زبان از 500 هزار دلاری که گرفت، بابت بخشی از دستمزد کنسرت های قبلی، 200 هزار دلار به حساب من ریخت و بقیه را برداشت. بعد وقتی آن کمپانی آمریکایی فهمید که من قرار نیست برایش کنسرت اجرا کنم، از من، امیر قاسمی، جمالی و خوش زبان به دادگاه به جرم کلاهبرداری شکایت کرد.خوش زبان هم که غیبش زده و دستمزد مرا نداده بود. خلاصه یک سال به دادگاه رفتن گذشت، تا بالاخره من در عین بیکسی و دست تنهایی، قبول کردم که برایشان 3 کنسرت بگذارم تا 700 هزار دلاری که آنها داده بودند به این ترتیب جبران شود. آن سه کنسرت را هم گذاشتم، غافل از اینکه در قرارداد اصلی 19 کنسرت پیش بینی شده است.

چقدر پیچیده و سخت
نمی دانید چه وضعی داشتم. حتی گفتم باشد این کنسرت ها را می گذارم، ولی این آقایان با من بازی می کردند و در واقع می خواستند مرا، هم قد خود بکنند، تا منفعت ببرند. می دانید بعضی آدم ها دوست دارند دیگران را نیز به اندازه قد خودشان پایین بکشند، کوتاه بکنند، تا اموراتشان بگذرد. به هر حال من زیر بار نرفتم و به کمک مهرداد، بالاخره مسئله حل شد.

قرارداد شما در تهران با شایسته چگونه بود؟
قرار بود من این تعداد کنسرت بگذارم و او رقم مشخصی را به عنوان دستمزد به من بدهد.

و بقیه اش هم به آقای شایسته برسد، ظاهرا
ظاهرا. من این طور فکر می کردم، بعد ها فهمیدم او با من قرار داد بسته، ولی قرارداد را یا به خوش زبان فروخته یا به او واگذار کرده و یک درصدی گرفته است.

خوش زبان حالا کجاست؟
به اسم دیگری در تورنتو فعالیت می کند. برای خوانندگان مقیم لس آنجلس و کانادا ، کنسرت می گذارد، و یا سی دی می زند.

در تهران می گویند او آدم وزارت اطلاعات است، و بر اساس همان برنامه های فرهنگی سعید امامی، با این پول ها در جمع هنرمندان ایرانی خارج حضور یافته است*
هرچه هست، عجیب و غریب است. اول در اینجا می گفتند گوگوش را جمهوری اسلامی فرستاده. من هم می گفتم این طور نیست، یا اگر هست من خبر ندارم. برای همین اگر روی این حرف صحه بگذارم، آن وقت پای خیلی ها به میان کشیده می شود. من در مورد خودم می دانم که این طور نبوده، اما در مورد اینها... هیچ وقت نخواسته ام حرف بزنم. آن هم با این مطبوعات اینجا. فکر کنید سعیدی سیرجانی را اینجا نابود کردند، بعد او به ایران رفت و به آن سرنوشت دچار شد.برای همین من در این زمینه نه صحبت کردم، نه می کنم.

 در تهران می گفتند در مورد نوع لباس صحنه و حتی اینکه چه ترانه هایی را بخوانید، هم صحبت شده.*
اصلا.

ولی پینگ پنگ با مزه ایست، نه؟
خیلی.

 از مهرداد گفتید. همان هنرمند جوان؟
بله، او هنرمند بسیار توانایی است، هم در خوانندگی، هم در آهنگسازی و هم بسار رفیق روزهای تنگ است.او به من خیلی کمک کرد. اولین کار مشترک ما آهنگ کیوکیو بنگ بنگ بود که برای من ساخت. بعد آلبوم آخرین خبر، و حالا هم آهنگ های این آلبوم آخر، به اسم مانیفست، ساخته و تنظیم اوست.
         مانیفست؟ چه چیزی را می خواهید بگویید؟
مانیفست در فرهنگ لغت خیلی معنی دارد. من فکر می کردم مانیفست فقط و فقط یک کلمه سیاسی به معنای بیانیه یک حزب سیاسی است، ولی خیلی معانی دیگر دارد.

و از بین همه معانی، کدام به کار شما نزدیک است؟
ببینید یکی از معانیش پدیدار شدن است، مثل ستاره هالی. یا مثل جنی که یکهو پدیدار می شود.

در این آلبوم شما پدیدار می شوید؟
( در اینجا تبلیغ کنسرتش را پخش می کند.)

موسیقی اش مرا یاد غولی می اندازد که از بطری بیرون می شود
مثلا یک چنین چیزی.

و هرکاری می تواند بکند.
نه، غول نیست واقعا.

غول نه، ولی نیرویی که آزاد می شود.
یک پرنده کوچک است که آزاد می شود. یاد شاملو می افتم. یک شب، تهران، در خانه پدری مسعود بودیم. همان اتاقی که پر از کتاب است. شاملو را آورده بودند آنجا. شب ماند پیش ما. تاصبح بالای سرش نشستم. گفت: من پرواز نکردم، پرپر زدم.چقدر این حرف قشنگ است. من سال ها نتوانستم پرواز کنم، پرپر زدم.

والان دارید پرواز را شروع می کنید
برای پرواز، آدم باید بتوانداوج بگیرد. برای من دیگر اوج گرفتن دیر است. حداکثر بتوانم، یا بخواهم پنج سال دیگر، سرپا باشم. نمی خواهم جوری بشود که دوست ندارم. در این حرفه نباید زیاد توی دست و پا باشی، جلو چشم باشی. نمی خواهم اسم کسی را بیاورم، ولی دوست ندارم بگویند شده ای مثل...

ما در تهران می گوییم مثل لوس آنجلسی ها....
.... نمی خواهم به آنجا برسد. من به خودم و به حرفه ام 21 سال بدهکارم.

همین طور به مردمی که شما را دوست دارند
به آنها که خیلی بیشتر. ولی خوبیش این است که بدهی شامل مرور زمان می شود.

ولی مالیاتش را باید بدهید
نه، من شامل مرور زمان شده بودم، نمی دانید چگونه دوباره کار را شروع کردم. با چه سختی.

می توانید یک لحظه چشمان تان را ببندید و فکر کنید امروز بیست و چندم مرداد مصادف با چندم رجب، در تهران هستید؟
اصلا نمی خواهم به این مسئله فکر کنم. حاضر نیستم. اصلا نمی خواهم به آنجا برگردم. یا باید خواند، یا نخواند.

اوضاع ایران را دنبال می کنید؟
دیدی که گفتم خوش چهره کیست.

و گنجی؟
( با بغض) شدیدا. مدام برایش دعا می کنم. دلم می خواهد آن چیزی که در ارتباط با گنجی همه ما را می ترساند و همه هم سعی می کنیم به آن فکر نکنیم، اتفاق نیفتد . من به این پایمردی درود می فرستم.

و او دارد پرپر می زند
(گریه می کند) یعنی از دست کسی کاری بر نمی آید؟

گوگوش        

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 0:25  توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام و خدا حافظ . این بود پایان کار شب نیلوفری با من . شب نیلوفری رو تنها یک نفر میتونه دوباره روشن کنه ...البته من دیگه در اینجا نیستم و ترجیح میدم در فصل سوم خودم زندگی کنم

نوشته های پیشین
اسفند 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
آرشیو موضوعی
علوم ورزشی
نویسندگان
محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر
بچه های رشته ی تربیت بدنی
پیوندها
" تربیت بدنی و علوم ورزشی "
" فریبا شش بلوکی"
" نون خور هاي اضافي "
" شنگول "
" پربیننده ترین وبلاگ جوک "
" نازنین "
" نقد بازی های کامپیوتری "
" معرفی و نقد بازی های کامپیوتر "
" ناصریا "
" متال و راك "
" هرِِي پاتريها با سارا "
" گوشي هاي موبايل "
" میعادگاه عاشقان ابی "
" دختر اسکیت باز "
" مجنون طالقانی "
" فیزیولوژی ورزشی با دکتر کاوه خبیری "
" فرزانه شیدا "
" اس ام اس "
" arak فیلم "
" صحبت های محمد علی کهن پور "
" حامی "
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM