![]() |
![]() |
|
| به تو میرسم من از این شب نیلوفری به تو میرسم من از این راه خاکستری |
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 4:42 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 4:21 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 4:13 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 4:8 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 4:4 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 4:0 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
برای مشاهده اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 3:56 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
کنسرت ابی در لندن
اولين باری بود که به يک کنسرت پاپ می رفتم، و اونم کی؟ ابی! و به قول اينجايی ها: "مای فيوريت سينگر!" بليط را از" قنادی رضا" خريديم که اصلا شبيه قنادی نبود و وقتی ميری تو قنادی انتظار داری بوی شيرينی خفه ات کنه ولی خوب، بيشتر شبيه بقالی ها بود. علاوه بر ۲ تا بليط کنسرت ابی به قيمت هر کدام ۳۲ پوند يک شيشه آب ليمو و يک بسته سبزی کوکو هم خريديم. يکشنبه ۱۲ اکتبر از راه رسيد و در" لستر اسکوئر"Leicester Square محله پر از ديسکو و سينمای لندن حاضر شديم. هوا سرد بود و باد سردی هم می وزيد. صف طولانی ايرانی های مشتاق ابی جلوی ديسکوی اکوئيناکس ( Equinox) تشکيل شده بود. دخترها با لباس های شب و آرايش فراوان و آقايون بعضی با کت و شلوار و کراوات و بعضی ساده تر، آدم را وا می داشت که بگه: واووووووو..... ضمنا نگهبان جلو در ديسکو که خيال می کرد ناظم مدرسه ابتدايی است در طول صف راه می رفت و همه را به صف می کرد...... بالاخره وارد ديسکو شديم. همه را گشتن که مبادا مشروبی،ا چاقويی يا دوربينی با خود به داخل ببرند. وارد ديسکو که شديم روبه روی ميز کوچکی که کاست ها و فيلم های ايرنی می فروخت دوباره به صف شديم تا کت و کاپشن هارو تحويل بديم. صدای موسيقی متفرقه ايرانی از داخل سالن می آمد. همه مشغول رقص و در انتظار ابی بودند که "آقای صدای ايران" با نوازندگان آلمانی خود وارد سالن شد....... .... و جمعيت يک دفعه منفجر شد! البته ابی يک کلک هم زد....اونم اينکه قبل از اينکه خودش بياد، صداش اومد.....اول فکر کردم نوارشو يا سی ديشو گذاشتند چون صداش می آمد، اما يک دفعه از پشت پرده اومد بيرون و معلوم شد خودش بود که می خوند، اونم با ميکروفون بی سيم....مرسی کلاس!!!
ابی همون ابی بود که انتظارشو داشتم..... با همون صدای گرم و باحال- صدای صاف و جوان. اما هيکلش نه!!! موهاش هم خيلی سفيد شده بود. وقتی آمد جمعيت اختيار از کف داد. او چند آهنگ خوند و همه صفا کردند. ابی بيشتر آهنگهايش را با همراهی جمعيت اجرا کرد و گويا از اينکه جمعيت آنگونه با او در خواندن ترانه هايش همراهند احساس رضايت می کرد و هراز گاهی ميکروفن خود را جلوی جمعيت می گرفت تا اين همراهی بيشتر خودنمايی کند. درحالی که مشتاقان ابی ترانه های درخواستی خود را بلند بلند اعلام می کردند، ابی جمعيت را با صحبتهای خود درباره يکی از ترانه های قديمی اش به سکوت دعوت کرد. ابی اظهار داشت که عده ای از اين ترانه، که يکی از بهترين کارهای اوست، برای به دار آويختن وی استفاده کرده اند. تا اسم ترانه را که خليج فارس باشه به زبون آورد جمعيت يک بار ديگه منفجر شد. اما جريان به دار آويختن از قرار معلوم از اين قرار بود که طی کنسرت های متعدد ابی در دوبی وی از خواندن ترانه خليج فارس خودداری کرده بود و برخی از تلويزيون های لس آنجلس بر عليه وی ادعا کردند که وی به خاطر منافع مادی از خواندن اين ترانه خودداری کرده است و جو را عليه ابی بر انگيختند. ولی ابی در مصاحبه ای در يکی از تلويزيون های لس آنجلس گفت: اين ترانه را به دليل حساسيت شيوخ دوبی نسبت به مسئله خليج فارس و جلوگيری از مغشوش شدن فضا برای برگزاری برنامه برای ايرانيانی که از ايران به دوبی سفر کرده بودند نخوانده است. خلاصه ابی با کنايه به اين موضوع اشاره کرد و ترانه زيبا و پر محتوای خليج فارس را در لندن اجرا کرد و احساسات حاضرين را بيش از بيش بر انگيخت. .........خليج هميشگی فارس..... وقتی رفت برای چند دقيقه استراحت (البته آنقدر طولانی بود که حسابی حوصله ها را سر برد) بعد که برگشت يک يادی از شيرين عبادی (که جايزه نوبل صلح را برنده شده) کرد و يک آهنگ جديدشو به اين خانم که حالا ديگه شده معروف ترين زن ايرانی، اهدا کرد. ابی گفت آهنگ سياهپوشهای آلبوم شب نيلوفری را از طرف خودم و ايرج جنتی، به خانم شيرين عبادی اولين ايرانی برنده جايزه نوبل صلح تقديم می کنم. ....با اينکه دارن سياپوشا تز توی شط کوچه ها جمع می کنن ستاره های پر پرو........ .....با اينکه توی پستوی ذهن همه کس رد گيرنده و قفس هنوزم...... ميشه قربانی اين وحشت منحوس نشد هنوزم ميشه تسليم شب و اسير کابوس نشد ميشه باز سنگر و ترانه ساخت و اسير کابوس نشد هنوزم....... ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد....... ابی ضمن تشکر و قدردانی از خانم شيرين عبادی اين ترانه را به وی تقديم کرد. مرسی کلاس سياسی!! گروه ارکستر ابی از آلمان اومده بودند و آلبوم شب نيلوفری تو آمريکا تهيه شده بود و خوب ابی يک بار ديگه احساسات همه را بر انگيخت وقتی که بدون موسيقی آهنگ تحمل کن را خواند ..... کم کم ساعت ۱۲ شد و جمعيت تک و توک برای رفتن آماده شدند، بدون اينکه کتک کاری و يا خشونت بين جمعيتی که بيش از ظرفيت سالن بود رخ دهد (خدا را شکر)....
|
||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 3:47 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
ای وطن پرستان
ابی ( خواننده ) : شاه مرده است ، ایران زنده است و می ماند . نظام شاهی شیوه کهنه ای بود که می بایست محو می شد . ابراهیم حامدی ملقب به (ابی ) خواننده ایرانی مقیم خارج در پی نخواندن ترانه معروف خود به نام ( خلیج فارس ) در کنسرتی در شهر دبی مورد انتقاد تلویزیون های فارسی زبان که از لس آنجلس پخش می شوند قرار گرفت ، در اقدامی تازه با ارسال نامه ای به رسانه ها علیه نظام شاه موضع گیری نموده است . وی در این نامه نوشته است : تاریخ در گذر از دیروز به امروز رسیده است و رو به سوی آینده ای دارد که ما را در لحظه کنونی مان به ثبت می رساند تا باز ماندگان ما در روزگاران متعلق به خود ما را به قضاوت بنشینند . درست به همین گونه که ما امروز شهادت می دهیم که : مرگ شاه را به چشم خویش دیده ایم . دیده ایم که او نه در خاکی که متعلق به او نبود بلکه در جایی از این جهان به خاک سپرده شده است . یادش اما هست . این تاریخ است که به ما می گوید : او روزگاری داشت و حال دیگر آن روزگار نیست . به این معنا که دوران سپری شده دیگر قادر به بازگشت نیست . نه امکانات تاریخی امروز رو به گذشته دارد و نه هیچ ذهنییتی (( مگر اذهان غیر متعادل )) می پذیرد که به باز سازی ذات تغییر یافته شرایطی بپردازد که (( گذشته )) را به دوره ای سپری شده مبدل ساخته است . درک این مسا له چندان دشوار نیست اگر تاریخ نه روایت پر جلال و جبروت شاهان که (( پیشرفت آگاهی از آزادی )) تعبیر شود . با چنین تعبیری است که پیشرفت ما به سمت آگاهی ضرورت به خاکسپاری چیزی کهنه را الزامی می سازد . نظام شاهی شیوه ی کهنه ای بود که می بایست محو می شد . امحای آن نظام حکم تاریخ بود . شاه مثابه سمبل آن نظام در انقلابی بزرگ فرو افتاد - یعنی در واقع نظام شاهی با به خاکسپاری سمبل خود خاک سپرده شد . ایران اما زنده است . خاکی که زادگاه همه ی ملت ها در آن است با ملت هایش مانده است و جملگی در بطن آن آب و خاک است که مردم ایران را به تعریف در می آورند . ایران میراث تاریخی مردم آن است که از نیاکانشان بر جای مانده است . مردم اما نه با شاه به تعریف در می آیند و نه با پرچم و نه با نام و نشان و نژادی یکتا و یگانه . پس باید آن مردم را با نام و نشان و ملییت و قومییتشان که - گوناگون اند نا همسان اند و نا هم شکل اند و در یک کلام نا هم طبقه اند به رسمیت شناخت و پذیرفت که آن مردم اند که فرهنگ زبان آداب و رسوم تمدن خویش را هم می سازند و هم از آن پاسداری می کنند و هم در جهت تکامل و بار وری آن از آنچه که آفریده اند بر می گذرند تا بر غنای آن بیافزایند . شعر و ترانه و موسیقی و هر انچه که با هنر تعریف می شود مقوله های فرهنگ اند که ساخته می شوند تا هم زیبایی را معنا کنند و هم وجد و شادی و رنج و تـاثرات انسانی را برانگیزانند و هم با نمود نقشی از ایده آل های بشری به دست دهند . پذیرفتنی است اگر بگوییم کار هنری فرا روی از موقعییت خویش است زیرا که مثل هر مقوله ی دیگر می بایست از محدود یه زمانی و مکانی خود بر گذرد تا از خمودی و خواب به گردونه تکرار در خود دچار نگردد . هنرمند اگر از ذهنیت خود و هم از شکل کار خود بر نگذرد بر مرگ خویش در تکرار بیهوده دیروزین خود صحه گذاشته است . هنرمند هنرش و تاثرات ذهنی اش را از فرهنگ زمانه اش و مردم اش می گیرد . فرهنگ زاده ی کار و تلاش و رنج انسانی است . هنرمند زبان انتقال آن فراورده های حضور انسان است . او امیال و آرزو و تمناهای مردم اش را اینه در دست به جهان نشان می دهد تا سهمی از تلاش بی وقفه همگانی را برای ایجاد شرایط انسانی تر ادا کرده باشد . او در تلاش و ادای سهم از دیگران نیز می آموزد تا از خود و موقعیت ذهنی اش بگذرد و به شایستگی بیشتری برای انسان دست یابد . هنرمند اگر انسانی بیندیشد از جغرافیای آب و خاک و وطن در می گذرد تا تمام جهان را وطن خویش بشناسد . تفاوت نگاه هنرمند و آنکه بر خاکی احساس مالکیت دارد در همین جاست . ایران زادگاه من است . خاکش را دوست می دارم ، دوست دارم نه به خاطر زمین و آب و هوایش به خاطر مردم و فرهنگش به خاطر حضور همیشه تحول پذیرش و باروری ذهن و زبان و اندیشه مردمانش و البته که بر این باور نیز هستم که هیچ آب وخاکی بی حضور انسان به پشیزی نمی ارزد . من نفس و احساسم با حضور تاریخی و فرهنگی و اجتماعی ان مردمی گره خورده که استبداد شاهی در تمام طول تاریخ بند از بند شان گسسته است و لحظه ای از ستم کاری در حق شان فرو گذار نکرده است . من درد و شادی و رنج و زیبایی شان را در طول بیش از سی سال فعالیت هنری ام فریاد کرده ام و با آن مردم هم آواز بوده ام و هم اکنون نیز هستم . اما شما وطن پرستان دروغین چند چهره را چه مدعای مردم دوستی و ایران دوستی است .شما امروز سینه چاک می دهید که من خلیج فارس را نمی خوانم ، من نه تنها خلیج فارس را که تمام ایران را خوانده ام و می خوانم . شما دروغ می گویید که خلیج فارس را دوست می دارید زیرا که دوست داشتن شما در گذشته ی شاهنشاهی تان چپاول و غارت منابع نفت و گاز و ذخائر دریایی آن توسط بیگانگان و اربابان آن نظام به همراه داشت و دوست داشتن امروزتان سکوت تایید امیز وحی تحریک کننده ی شنا را به منظور نظامی کردن خلیج فارس ناوگان دریایی و سربازان و نیروهای مسلح امریکا ، انگلیس و همه ی کشورهای سرکوبگر و جنگ طلبی است که منافع خود را با حضور نظامی در آب های خلیج فارس می بینند . چگونه است که نه وطن پرستی دیروزتان و نه خلیج دوستی امروزتان هرگز متوجه اشغال نظامی و حضور بیگانگان در ان منطقه از خاک جهان نیست ؟ راستی شما جان و مال و حضور تاریخی و اجتماعی مردمان خلیج فارس برایتان مهم است یا صرف تعریف جغرافیایی آن ؟ راستی شما به چه نوع اخلاقی پایبند هستید ؟ آیا در اخلاق شما انسان های خلیج فارس حق حیات ازادانه و انتخاب آزادانه سرنوشت خویش را ندارند ؟ اگر دارند چگونه است که کمترین انگیزه انسان خواهیتان در برابر تجاوز بیگانگان به حق حیات آن مردم بر انگیخته نمی شود ؟ تا حداقل این گونه وانمود شود که از جانب شما حضور نظامیان و سرکوبگران امریکایی و انگلیسی در آب های خلیج فارس محکوم است . شما دروغ می گویید وطن خواهی تان با خاندان از قدرت افتاده پهلوی مترادف است . شما با این جنجال می خواهید وانمود کنید که با خاندان پهلوی ست که علاقه به اب و خاک و به تبع ان علاقه به خلیج فارس معنا می دهد . اما باور کنید که نه تنها خلیج فارس بلکه سراسر آن خاک ، خاک ایران هیچ ربطی به هیچ یک از افراد خاندان پهلوی کداشته ، ندارند . زیرا که علاقه مندی این جماعت به خاک ایران تنها و تنها از زاویه قطر کیف پول هایشان و حیف و میل های بی حساب و کتابشان خلاصه می شود . آقایان و خانم های وطن پرست فرصت طلب مردم ایران در یک حرکت در سال 57 نظام شاهی را از اریکه قدرت به زیر کشیدند . آقایان و خانم های وطن پرست فرصت طلب باور کنید شاه مرده است ، ایران اما زنده است و می ماند .
ماخذ :: هفته نامه ی فجر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 3:18 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
نام: فريدون فروغی
تولد: نهم بهمن 1329 _ تهران تحصيلات: ديپلم آهنگساز، خواننده، شاعر، نوازنده ( گيتار، پيانو، درام) مرگ : سيزدهم مهر 1380 اواخر دهه چهل، فريدون به خواننده بلندآوازه کلوپ های شبانه تهران قديم و ستاره سِنِ کافه های معروفی چون « مارکيز» و « کاکوله» بدل شد. در همين سالها به دعوت تورج شعبانخانی دو ترانه « آدمک» و « پروانه من » را با موسيقی شعبانخانی و اشعار لعبت والا، بر روی فيلم « آدمک » ( اثر خسرو هريتاش ) اجرا می کند. سال 1349 ، پس از اکران فيلم، صفحه های اين دو ترانه به سرعت در بين علاقه مندان منتشر می شود و فريدون فروغی به شهرت می رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می گرفتند که صدای فرها را تقليد می کند اما همين باعث شد تا ديگر زير سايه نام خواننده محبوبش _ ری چارلز_ قرار نگيرد.
وصيتنامه فريدون فروغی بگوييد بر گورم بنويسند: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 20:5 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
آیا دوست دارید در سیستم پست الکترونیک تحت وب گوگل (Gmail) عضو شوید ؟
برای اینکار شما به یک دعوتنامه نیاز دارید. یعنی باید یکی از اعضای قدیمی جیمیل شما را دعوت کند. این دعوت از طریق آیدی فعلی شما صورت میگیرد. جیمیل برتری های زیادی نسبت به سایر سایت های پست الکترونیک مثل یاهو و هاتمیل دارد که از آنها میتوان به این موارد اشاره کرد. 1- وجود نداشتن تبلیغات در سایت و در نتیجه سرعت بسیار بالاتر. 2- دیدن سریع نامه جدید رسیده شده بدون نیاز به باز فراخوانی صفحه. 3- امکانات فارسی بسیار. 4- امنیت بالاتر و وجود نداشتن نرم افزارهای فراوان هک آیدی های آن . (برخلاف یاهو) 5- نمایش تبلیغات متنی در گوشه صفحه متناسب با نامه ای که شما میخوانید. یعنی اگر نامه ای مربوط به موسیقی ایرانی دریافت کرده اید به صورت اتوماتیک تبلیغ مربوط به همین موضوع به صورت متنی در گوشه سایت مشخص میشود. 6- خودتان عضو شوید و ببینید... اما چطور عضو شویم؟ دعوتنامه را باید از کجا دریافت کنیم؟ برای دریافت دعوتنامه میتوانید به آدرس http://poolkhaneh.blogfa.com مراجعه کنید و از آنجا تقاضای دعوتنامه کنید. البته برای ارسال دعوتنامه لازم است ابتدا در یکی از سایت های معرفی شده عضو شوید. بعد از چند روز خود شما هم قادر به ارسال دعوتنامه به دیگران خواهید بود. این فرصتها زیاد پیش نمی آیند . همین الآن برای دریافت دعوتنامه اقدام کنید.... http://poolkhaneh.blogfa.com اینو دوست خوبم میلاد برام فرستاده.برای این کار و کسب درآمد از اینترنت حتما به پول خانه سربزنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 19:26 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
اگه تو از پیشم بری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي كنم به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم اگه تو از پيشم بري كار من آوارگيه خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگيه اگه بري شكايت تو رو به دريا ميكنم شقايقاي عالم و من بي تو رسوا ميكنم اگه تو از پيشم بري زندگي خاكستريه فرداش يكي خبر مي ده دلت پيش ديگريه اگه تو از پيشم بري شمعدونيا دق ميكنن شكايت چشم تو رو به مررغ عاشق ميكنن اگه بري پرستوها از زندگيشون سير ميشن آهوا توي دام صياداي پير اسير مي شن اگه بري دريا پر از اشك و نياز ماهياس شباي شهرمون مثه چشماي عاشقت سياس اگه بري يه شب تو خواب دريا رو آتيش مي زنم نردبون آسمون و با هر چي نوره مي شكنم اگه بري پروانه ها شمعا رو خاموشن ميكنن قنارياي قفسي دل و فراموش ميكنن اگه بري پلك گلا از غم عشق تو تره يكي مثه من دلش از چشماي تو بي خبره ... اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته ميشه يه دل با صدتا آرزو از زندگي خسته ميشه اگه بري مجنون ديگه از من و تو نميگذره نرو بذار ببينمت باز از كنار پنجره اگه بري من مي مونم با بازي هاي سرنوشت كه من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت اگه بري به آسمون شب شكايت ميكنم يه شب مي شينم با خدا تا صبح خلوت ميكنم اگه بري پرنده ها بر نمي گردن به لونه بي تو كدوم پرنده اي راه خودش رو مي دونه اگه تو از پیشم بري تو ابرا غوغا ميكنم براي مردن گلا بهونه پيدا ميكنم اگه تو از پيشم بري ياسا ترك بر ميدارن شبنما رو گل رز مگه حتي طاقت ميارن اگه بري مردم منو به هم ديگه نشون مي دن مي پرسن از همديگه كه چي راجع من شنيدن اگه بري همه ميگن عشق من و تو هوسه بمون با هم نشون بديم كه عشق ما مقدسه اگه بري مي لرزه فرهاد و ستون بيستون به خاطر اونم شده تو تا ابد پيشم بمون اگه بري مي گن ديدي اين آخر و عاقبتش ما هيچ كدوم و نمي خوايم نه رنج و نه محبتش اگه بري نمي دونن شايد واست خوشبختيه نمي دونن لذتت بعضي خوشيا تو سختيه اگر چه وقتي تو بري ديگه من و نمي بيني اگه بخواي هم مي بايد تا فصل محشر بشيني اما تورو جوون خودت كه از همه عزيزتري با يك نگاهت منو تا اوون ور دنيا مي بري اگه ميشه بري يه جا به آرزوهات برسي يا كه دور از چشماي من قلب تو دادي به كسي برو منم با يد تو زندگي رو سر ميكنم گاهي به اشتياق تو قلبم و پر پر ميكنم عيدا كه شد . عشق تو رو تو قلب هفت سين مي چينم با اينكه رفتي باز تو رو كنار هفت سين مي بينم غصه نخور دنياي ما سمبل بي وفاييه هر چي من و تو مي كشيم تقصير آشناييه .... راستي اگه بخواي بري اين جوري طاقت مي يارم خودم بايد دست تو رو دست غربت بذارم اگه بري دنبال تو ميام تا اوج آسمون اون وقت مي بينم همه رو پس تو نرو پيشم بمون دلت مي خواد اگه يه روز بدون من مي رفتي يه جا دنبال مهربونيات آواره شم تو كوچه ها....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 22:36 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
حاج فيض الله بندار, تاجرفرش معروف شهر تهران از روزی که برای حساب و کتابای حجره يک کامپيوتر خريده بود بد جوری هوايي شده بود .
صادق شاگرد حاجی وقتی پشت کامپيوتر مينشست و انگشتاشو روی کليدای هوس انگيز صفحه کليد می کوبيد قند توی دل حاجی آب می شد . وقتی صادق با يه اشاره حاجی کل موجودی انبار و حساب دخل و خرج حجره و انباررو از توی صفحه مونيتور بهش نشون می داد , حاجی باد ميافتاد به غبغبش و کلی حال می کرد . مدام سرش توی روزنامه ها بود و هر جا اسم کامپيوتر رو می ديد با حرص و و لع مطلب رو می خوند و آخرش هم هيچی سر در نمی آورد . اون روز وقتی توی روزنامه خوند يه ويروس خطرناک باعث از کار افتادن کامپيوترای بانک های کره شده يکه خورد . - صادق ... صادق - بله حاج آقا ... در خدمتم ... - اي جريان ويروس چيه که ای کامپو تريای بانکای کره ر از کار انداخته ؟ زبانم لال به جان کامپوتر ما نيفته.... خب دورشه بپوشان... صادق با تموم وجود سعی کرد از خنديدن جلوگيری کنه و لی از آخرم يه لبخند به لبش نشست . - حاج آقا .. اين جريان ويروس مال اينترنته ... کامپيوترشما به اينترنت متصل نيست . - يعنی که چه ؟ به زبون آدميزاد بنال ببينم چه ميگی؟ - عرض به حضورتون اينتر نت يه شبکه جهانيه که .....( و صادق نيم ساعت در مورد اينترنت برای حاجی سخنرانی کرد و در تموم اين مدت دهن گشاد حاجی نيم متر باز مونده بود و چشمای بابا قوريش داشت از حدقه می زد بيرون ...و مخصوصا اونجايي که صادق در مورد سايتای سکسی و چت پسرا و دخترا برای حاجی صحبت کرد آب از لب و لوچه حاجی مثه شير سماور راه افتاد .. حاجی از همين جاش بيشتر خوشش اومده بود ) - گفتی ای چت چه جوريه ؟ و باز صادق يک ربع در مورد چت و دوستی های اينترنتی برای حاجی نطق کرد و وقتی گفت خودشم چند تا دوست اينتر نتی دختر و پسر داره فرياد حاجی بلند شد . - پدر سگ تخم جن ... تو دوست دختر داری ؟ اونم چند تا ... من توی آستين مار خوابونده بودم و نمی دانستم ... گمشو بچه قرتی از حجره من برو بيرون ... و جواب تموم توجيهات صادق چيزی جز لقد و مشت حاجی نبود . اون روز حاجی تا شب گيج و منگ بود و فکر اينترنت توی کله کوچيکش می چرخيد . صبح روز بعد حاج فيض الله مستقيم رفت آموزشگاه کامپيوتر نزديک حجره و ثبت نام کرد . ..... سه ماه بعد . ديگه اين حاج فيض الله با اون حاج فيض الله از زمين تا آسمون فرق می کرد . حاجی تموم دوره ای فشرده و نيمه فشرده ای رو که به کامپيوتر مربوط بود گذروند و الحق و الانصاف نشون داد ته مايه ای از مخ هم توی کله پوکش وجود داره . ازکلاس فشرده زبان انگليسی گرفته تا دوره اپراتوری مقدماتی و پيشرفته و و يندوز و تايپ فارسی و لاتين و از همه مهمتر آشنايي با شبکه اينترنت که حاجی توی کلاسای اين دوره مثه شاگرد زرنگای خرخون گوشای درازشو رو به جلو می گردوند با حرص حرفای مربی رو می بلعيد . توی تمام اين مدت در حجره بسته بود و حاجی هم انگار که نه انگار . فکر و ذکرش شده بود اينترنت . ..... حاجی اونشب توی اونجاش عروسی بود . رفت تو حجره و در رو از پشت بست و دستاشو به هم ماليد . مستقيم رفت طرف کامپيوتر . - عروس جان حاج آقا آمد ... صدای ماچ آبدار حاجی از صفحه مانيتور توی حجره نيمه تاريک پيچيد . پسر حشمت خان که مهندس کامپيوتر بود روز قبل کامپيوتر حاجی رو حسابی ساخته بود و فقط مونده بود که حاجی بشينه پشتش و بره توی دنيای اينترنت . حاجی همراهشو از توی جيب گل و گشادش کشيد بيرون و يه دکمه رو زد . - الو ... سلام عليکم حاج خانم .. احوالتان خوب است .... الحمدلله ... ما امشب خانه نميايم .... کمی حساب و کتاب حجره عقب افتاده و بايد بهشون برسم ... چشم چشم ... التماس دعا ... غذا بخوريد می ترسم معده تان خدای ناکرده زبانم لال زخم بشه ... چشم ... خداحافظ . حاجی نفس راحتی کشيد و دکمه پاور رو فشار داد . ....... اولين کاری که حاجی کرد انتخاب يه آی دی بود . haj agha 2003 حاجی دل تو دلش نبود . قبل از اينکه بره توی ياهو مسنجر آينه جيبيشو در آورد و چند لاخ موي رنگ زده سرشو به يه طرف شونه کرد . دستی به ريش حناييش کشيد و با برق دندون طلاش توی آينه حال کرد . - خب ... بسم الله الرحمن الرحيـــــــــــــــــــــــــــم ... حاجی آن لاين شد . قلب زوار در رفته اش گرومپ گرومپ می زد . انگشتای پت و پهنش هربار موقع تايپ دو تا دکمه رو با هم می زد و حال حاجی گرفته می شد . با اين وجود دست حاجی برای تايپ تند شده بود . اسم رومای فارسی رو که چک می کرد با ديدن اين اسم کپ کرد و باز آب دهنش کش اومد . fagat dokhtaraye zire 15 sal ... بی معطلی روی اسم روم کليک کرد و فت توی روم . haj agha 2003 : يا الله ... کسی به حاجی محل نداد . روم شلوغ بود و آی دی حاجی اون تو گم شد . حاجی آی دی های بغل روم رو نگاه کرد . shahla_14 حاجی موس رو که توی دست پهنش گم شده بود کشوند بالا و روی آی دی شهلا دوتا کليک کرد . صدای هن و هن نفسای حاجی حالا راحت شنيده می شد . haj agha 2003: سلام عليکم ... haj agha 2003 :سلام عرض کرديم haj agha 2003 :ضعيفه تشريف ندارن؟ shahla_14:سلام haj agha 2003 :و عليکم السلام و رحمت الله حاجی منگ و مست شده بود و چشمای از حدقه بيرون زده اش با صفحه مانيتور فقط ده سانت فاصله داشت . shahla_14:شما منو ميشناسين ؟ haj agha 2003 :البته که نمی شناسم ولی اگر خدا قبول کند کم کم می شناسمتان . shahla_14: حاجی توی دلش گفت : آخ من فدای اون لپای سرخت برم ... shahla_14:می شه خودتون رو معرفی کنيد ؟ haj agha 2003 :البته که می شود , من حاج فيض الله بن دار در خدمت شما هستم . shahla_14:چه اسم قشنگی حاجی ذوق کرد و نيشش تا بناگوش کشيده شد . haj agha 2003 :چشمان شما قشنگ است . shahla_14:ممنون , شما چکاره ايد . haj agha 2003 :من تاجر فرشم عزيزکم. shahla_14:چه خوب , چند سالتونه ؟ حاجی يه کم ترديد کرد . shahla_14:هستين ؟ haj agha 2003 : ۵۷سال. shahla_14:واییییییییی خدای من . شما 43 سال از من بزرگترين . حاجی دست و پاشو گم کرد . haj agha 2003 :در عوض قيافه ام به جوان بيست ساله می ماند . shahla_14: چقدر شما با نمکين . حاجی دلش ضعف کرده بود . haj agha 2003 :نمک از خودتانه shahla_14:نه جدی می گم شما خيلی دوست داشتنی هستين . از هفت سوراخ حاجی آب راه افتاده بود و ديگه داشت طاقتش طاق می شد . haj agha 2003 :استغفرالله ... shahla_14:چی شد ؟ ناراحت شدين اينو گفتم ؟ haj agha 2003 :نه , نه دخترجان , ولی اگر صيغه محرميت بينمان خوانده می شد راحت تر با شما حرف می زدم . shahla_14:خب اگه شما بلدين بخونين من حرفی ندارم . haj agha 2003 :جدی می فرماييد . shahla_14:بله haj agha 2003 :ببين شهلا خانوم حالا که اينطور است چرا با يک تير دو نشان نزنيم . shahla_14:يعنی چی؟ haj agha 2003 :من خيلی پول دارم , خيلی زياد , باغ دارم , چند تا ماشين دارم , چند تا خانه دارم shahla_14:خب منظورتون چيه ؟ haj agha 2003 :شما اگر افتخار بدهيد و صيغه من شويد نصف تمام اينها برای شما می شود . shahla_14:راستش ... من که شما رو نديدم . حاجی يه نگاه به آينه کرد و دستی به ريشش کشيد . haj agha 2003 :اگر مرا ببينيد يک دل که نه صد دل عاشقم می شويد . shahla_14:جدی؟ shahla_14:شما وب کم نداريد ؟ haj agha 2003 :من هيچی کم ندارم عزيزکم ... از همه چيز زيادش را دارم . shahla_14:شما خيلی بانمکين . حاجی توی دلش گفت : حالا کجاش را ديدی, بانمک ترم می شوم ملوسکم . shahla_14:شما مگه زن ندارين ؟ haj agha 2003 :چرا دارم کنيزتان می شود . shahla_14: خيلی خوبه ... من حرفی ندارم . haj agha 2003 :جدی می فرماييد؟ shahla_14:بله , حالا بايد چيکارکنم ؟ حاجی ذوق می زد و نفسش داشت توی گلوش گير می کرد . haj agha 2003 :اجازه می فرماييد من صيغه عقد موقت را جاری کنم . shahla_14: haj agha 2003 :فدای خجالتتان. shahla_14:بفرمايين حاج آقا . حاجی همونطور که تايپ می کرد بلند بلند هم می خوند . haj agha 2003 :بسم الله الرخمن الرحيم النکاح سنتی فمن رغب سنتی اليس منی .... haj agha 2003 :دوشيزه شهلا خانوم آيا شما رضايت داريد به مدت سه سال به عقد موقت اينجانب حاج فيض الله بندار دربياييد؟ shahla_14: haj agha 2003 :رضايت داريد shahla_14: حاجی داشت نفسش بند ميومد . haj agha 2003 :رضايت داريد؟ shahla_14:بله. حاجی يهو روی صندلی ولو شد و دستاش از هردو طرف آويزون شد . بعد از چند لحظه مکث خودشو انداخت جلو و با دو تا دست درازش مانيتور رو بغل کرد و يه ماچ گنده از صفحه مانيتور برداشت . - ای جاااااااااااااان . shahla_14:حاج آقا ؟ haj agha 2003 :آخ جان حاج آقا خوشگلکم . shahla_14:تموم شد ؟ haj agha 2003 :تازه شروع شده دلبرکم . shahla_14:من بايد چيکار کنم . ديگ شهوت حاجی بد جوری به جوش اومده بود . haj agha 2003 :روبندتان را بردارين . shahla_14: haj agha 2003 :ماشالله ... تبارک الله احسن الخالقين . shahla_14: shahla_14:حاج آقا من دارم خجالت می کشم . haj agha 2003 :من فدای خجالت کشيدنت . shahla_14:من می ترسم . haj agha 2003 :ترس از چه ؟ من ديگه توان تحمل ندارم . آدرستان را بگوييد . shahla_14:آدرس؟آدرس واسه چی؟ haj agha 2003 :عروسکم می خواهم بيايم دنبالت . shahla_14:آهان ... بعد چيکار می کنين ؟ حاجی دستاشو به ماليد . فکرشم خوشمزه بود . آب دهنشو جمع کرد . صدای اذان از بلندگوهای مسجد به گوش می رسيد . ولی تو گوش حاجی که هيچوقت نماز اول وقتش ترک نشده بود انگار دوکيلو پنبه تپونده بودن . haj agha 2003 :بعدش ... اول يه ماچ آبدار ازون لبای قلوه ايت می کنم . shahla_14:بعدش ؟ haj agha 2003 :بعدش گيساتو شونه می کنم . shahla_14:بعدش ؟ haj agha 2003 :بعدش لباساتو يکدانه يکدانه به در می کنم . shahla_14: haj agha 2003 :بعدش را هم بعد می گويم .خب آدرست را بگو که ديگر تحمل ندارم . shahla_14:آدرسم؟ haj agha 2003 :بله خوشگلم , آدرست . shahla_14:مرتيکه پفيوز کـ.... کـ... مادر جـ.... ديوث آدرسم سر قبر ننه ته کـ... کـ.... حاجی چشاش مثه دوتا هندونه گرد شد . shahla_14:کـ.... کـ... من تا حالا ترتيب بيست نفر مثه تو رو دادم نکبت ... می خوای بدونی من کيم؟ به من می گن غلام بچه باز .... shahla_14:کــ.. نتو جر می دم مرتيکه کــ... shahla_14:حاجی رو صندلی ولو شد . shahla_14:ميام ترتيب همون زن و بچه تو و دخترتو ميدم ... می ذارم به .... همه شون . از دهن حاجی کف سفيدی زد بيرون . shahla_14:کـــ.... کجايي؟ shahla_14: shahla_14: صدای گرومپ گرومپ قلب حاجی قطع شده بود . سکته دربست ... تصوير صورت حاجی با چشمای باز و رنگ سفيد مثه گچ در حاليکه از گوشه دهنش مايع سفيدی بيرون می ريخت روی صفحه مانيتور منعکس شده بود . آی دی haj agha2003 ديگه هيچوقت آن لاين نشد . خدايش بيامرزد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 22:15 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
نامه يک دختر ايرانی به انسانهای با شرف جعل نامه ای به نام من، يک دختر دانشجوی ايرانی، برای تکميل پروژه تخريب کيانوش سنجری و مبارزان راستين راه آزادی پروژه ای از سوی تلوزيون آزادی!
آقای بهروزصور الاسرافيل؛ با آبروی من بازی کرديد، هرگز نمی بخشمتان بنده شيوا نظری آهاری دانشجوی رشته عمران هستم، همان دانشجويی که شما، آقای صورالاسرافيل، چند شب قبل در برنامه تان نامه ای کاملا جعلی از ايشان را خوانديد و بی شرمانه از پشت تريبونی که به هر حال مخاطبينی در مقابلش نشسته اند با نام بردن از من و نشانی ام به دروغ پردازی پرداختيد. می دانم آنقدر سنگ دل هستيد که با خواندن اين نامه هيچگونه احساس شرم و خجالت در وجود شما پديدار نخواهد شد اما می خواهم بدانيد که چه کرديد. با شنيدن صدای ضبط شده آن برنامه گريستم، آری گريستم، از بی شرمی شما در بيان دروغ پردازانه جملات سراسر سياه نامه ای که خوب می دانيم چه کسی آن را برايتان ارسال کرده است. خوب می شناسيم فردی را که ساکن تهران است و خود را يک سلطنت طلب خطاب ميکند، اما جز شيادی و تجاوز به دختران فقير و تهی دست کار ديگری بلد نيست، خوب ميدانيم که او کيست و قصد و غرضش از نگارش و ارسال اين هرز نامه ها برای شما چيست. خوب ميدانيم که به چه دليل او با همکاری با شما مدتی است که با ياران جبهه دمکراتيک، بخصوص آقای کيانوش سنجری، به سر لج افتاده است و شروع به نامه پراکنی برای شما که از نظر مبارزاتی (استفاده از هر شيوه برای رسيدن به هدف، حتی با تخريب دانشجويان مبارز وهتک حرمت يک دختر دانشجو همچو من) با او هم گام هستيد، نموده است. تا به حال تحمل کرده بوديم، چرا که شما و يار جوان پای منقلی تان در تهران را در حدی نمی ديديم که به پاسخ گويی بپردازيم، چرا که شخصيت شما نشان دهنده ميزان تعقل و دور انديشی و دمکرات منشی شما بود و به همين خاطر برای پاسخ به دروغ پردازی ها و فحاشی های شما و يارانتان اصرار نورزيديم و خوب ميدانيم که هر آن کس که از سوی شما به باد فحاشی گرفته شود بی شک مردم ايران برعکس آن را از موضوع استخراج می کنند. اما چند شب قبل که شنيدم شما بی شرمانه نامه ای را از همان جوان پای منقل و شياد صفت خوانديد به راستی گريستم. که چگونه بی شرمانه نام مرا برديد و از قول من بيان کرديد که من مورد تجاوز جنسی قرار گرفتم و چه و چه. از قول من نامه ای را خوانديد که بی شک تکميل کننده پروژه تخريب ياران جبهه دمکراتيک محسوب می شد، يک دفاع کودکانه از ياران جبهه دمکراتيک با توضيحات شما که القا کننده آن چيزی بود که شما و يار پای منقلی تان می خواستيد. می دانم احساسی در وجود شما نيست، اما... با اشک و بغض اين نامه را می نگارم، قطرات اشک از گونه هايم سرازير می شود، ياد چهره تان می افتم، که چگونه غرق در احساسات ايدئولوژيک، اسير، برای هدفتان حاضر شده بوديد که جعليات يک پسر پای منقلی را بازگو کنيد و تا به اين وسيله به هدفتان دست يابيد ؛ only reza pahlavi ! اما با خود نگفتيد که شايد پدر و مادر و دوست و آشنای اين دختر هم پای اين برنامه نشسته باشند و اين هتک حرمت را بشنودند؟ به خودم اجازه نمی دهم همچون شما به هتاکی بپردازم، اما صميمانه به شما می گويم، شرم بر شما که با آبرو و حيثيت يک دختر ايرانی همچون من بازی کرديد و آن را وسيله ای برای بازی سراسر حقه بازانه خود قرار داديد. به خوبی می دانم که اين نوشته به دليل اينکه به نفعتان نيست از تريبون شما منعکس نخواهد شد، اما اگر شرفی در وجود شما وجود داشته باشد با خود خواهيد انديشيد که چه کرده ايد! حيثيت و آبروی دختری را برده ايد که برای آزادی و دمکراسی چند ماهی از زندگی پر تلاطمش را در سلول های انفرادی زندان جمهوری اسلامی گذراند و شما بی شرمانه نامه ای از يک بی شرم ديگری همچون خودتان را خوانديد و از پشت تريبون به چشمان من نگاه کرديد و خنديديد و بی شک در آن لحظه خوب می دانستيد که چه می کنيد و چه می گوييد، برای چه می گوييد و برای چه هدفی ! می دانم که شما حق داريد که به دليل پيروی از ايدئولوژی خاصی که داريد، جبهه دمکراتيک، طبرزدی، سنجری و... را به باد انتقاد بگيريد (هر چند که در اين برهه از زمان اين حق کمی بی خردانه به نظر می رسد)، آری من می گويم اين حق شماست، اما معقولانه، مودبانه و جوانمردانه. اين عمل شما و دوست پای منقلی تان در تهران عمل ناجوانمردانه ای است که آغاز کرده ايد و اين پروژه را هر شب با بيانيه و نامه جديد تری ادامه می دهيد. حال فرض بر اين که شما بازيچه دست آقای... ( همين پسر پای منقلی ) قرار گرفته ايد. يعنی نمی دانيد که در حال گول خوردن و بازيچه شدن هستيد! و نمی دانيد که موضوع چيست ولی چون اين موضوع به نفع شماست، از آن استفاده کرديد. ولی اگر کمی از قوه تعقل و دور انديشی برخوردار بوده باشيد ( که شک داريم ) بايد با خواندن محتوی نامه ای با نام و نشان اينجانب می فهميديد که اين نامه با آن ادبيات کودکانه و ساده لوحانه اش نمی تواند از قلم دانشجوی همچون من تراوش شده باشد. ولی آقای صورالاسرافيل گرامی ( می گويم گرامی، پس بدان با انسانهای محترمی روبرو هستيد، انسانهايی که هيچ تمايلی به فحاشی و هتاکی - کاری که شما در تلوزيون آزادی و آقای حسين شريعتمداری در روزنامه کيهان انجام می دهيد - ندارند)، بدانيد که اگر ذره ای شرف و جوانمردی در وجود شما وجود داشته باشد ( که فکر نمی کنم ) اين هرزه گويی و لودگی و ساده لوحی و براستی بايد گفت بی شرمی را ادامه نخواهيد داد و به مخاطبين تلوزيونی تان توضيح خواهيد داد که نامه هايی را که تا کنون خوانده ايد نامه هايی بوده اند کاملا جعلی و کينه توزانه و غرض ورزانه که از سوی فردی ناجوانمرد برايتان ارسال شده بود و شما هم اشتباه کرديد. اما اگر شرف و جوانمردی در وجود تان نباشد ( که احساس می کنم همينطور باشد ) به اين لودگی و هرزه پراکنی ادامه خواهيد داد و با آبرو و حيثيت جوانان از جان گذشته ايرانی بازی خواهيد کرد. نمی دانم فرزند دختر داريد يا نه !؟ اگر داشته باشيد بايد خوب بدانيد پدر و مادر آن دختری که اينطور ناجوانمردانه از سوی فردی هتک حرمت می شود با شنيدن واژه تجاوز برای دخترشان چه حالی می شوند و چگونه پر پر می زنند. مادرم را شبانه به بيمارستان منتقل کردم، پدرم هم اشکی در گوشه چشمش حلقه شده بود و با خشم و نفرتی تصور ناپذير به چهره تان خيره شده بود. که چقدر پست هستيد، که چقدر پست بوديد، که چقدر بی شرف بوديد، که به چه راحتی برای هدف های سياسی تان حاضر شديد نام دختر دانشجويی همچون من را از پشت تريبون ببريد و چه و چه. همه ما به خوبی می دانيم فردی که اين نامه ها را برای تخريب آزاديخواهان برايتان می فرستد خود دخترک معصوم و بی گناه و تنگ دستی را درشب ۱۸ تيرماه سال جاری آنگاه که مردمان در زير چوب و چماق قداره کشان مضروب و مجروح می شدند مورد سوء استفاده جنسی قرار داده است و حال از اين سوژه ای که خود در گردابش اسير گشته است برای تخريب ما استفاده کرده است. چه رويی دارد اين پسر! اسمش را نمی گوييم، چون درصورت بردن نامش، او دچار مصيبت زندان خواهد شد، پس اين درد بزرگ را در سينه نهان خواهيم کرد. افسوس! ولی اين را بگويم: من از شما با انصاف تر هستم که می آيم و بدون زدن انگ های اخلاقی و ناجوانمردانه، شما را مورد هجوم واژه هايی قرار می دهم که از اعماق وجودم سرچشمه گرفته است. به شما فحاشی نمی کنم، اما می گويم که شرف نداريد، چه که اين واژه برازنده شماست، شمايی که حلقه های اشک را در چشمان مادرم پديدار کرديد؛ برای هدف سياسی تان. نمی دانم از سر درد چه بگويم. نمی دانيم بايد با تحجرگرايی اسلامی حاکم بر کشورمان به مقابله برخيزيم يا جواب ناجوانمردانگی های شخصی مثل شما را بدهيم. تا کنون سکوت کرديم، چرا که صبوريم و خداوند را يار و ياور خود می دانيم. آقای صور الاسرافيل؛ اگر بدانيد با اين سخنانتان چه لطمه ای به مبارزه برای آزادی و تلاش برای دمکراسی می زنيد به خود لعنت خواهيد فرستاد ( البته اگر مامور رژيم نباشيد). اگر بدانيد با اين لجن پراکنی هايتان چگونه مشغول فراری دادن طرفداران جوان نظام مشروطه پادشاهی از دور و ور رضا پهلوی هستيد به گوری خواهيد رفت و همچون هنر پيشه اول فيلم درخت گيلاس از کسی خواهيد خواست که در همان گور به رويتان خاک بريزد تا زنده زنده به مرگ بوسه زنيد ( البته باز هم اگر مامور رژيم نباشيد). آقای صور الاسرافيل؛ بی شرمی بس است بی حيايی بس است دروغ پردازی بس است جوان مرد باشيد به طبرزدی و... انتقاد کنيد ولی با آبروی دختر دانشجويی همچو من بازی نکنيد اگر دقت کرده باشيد در طول اين نامه نامی از اين جوان پای منقلی، که سعيد قائم مقامی هم خوب او را می شناسد، نبرده ام. چرا که ما شرف داريم، می دانيم کمين کنندگان حکومتی در کمين اين اسم له له می زنند، تا بگيرند و به زندانش بيافکنند. چرا که ياد گرفته ايم که جوان مردانه مبارزه کنيم ياد گرفته ايم که برای رسيدن به هدف از هر وسيله ای استفاده نکنيم چرا که ياد گرفته ايم با هرزه گويی و دروغ پردازی از نردبان شيادی بالا نرويم حتی در درون خودمان اگر کسی خلافی کند طردش می کنيم اگر دانشجويی از ما به دروغ خود را چنين و چنان معرفی کند رسوايش می کنيم ما اينچنين آموختيم رسم جوانمردی را دوست داريم پاک باشيم چرا که برای پاکی مبارزه می کنيم دوست داريم صادق باشيم و صادقانه مبارزه کنيم آری ما ياد گرفتيم و برای آموختن زاده شديم سبزيم همچو سرو و اميد وار به آينده باشکوه ايران. و مثل شما نيستيم که نا جوانمردانه انسانهای پاک و صادق و ساده ای را که از مبارزه چيزی نمی دانند جز سادگی آن را، مورد هجوم کلمات بی خردانه قرار دهيم. ولی با خود می گوييم؛ از آن جوان پای منقلی بيش از اين انتظاری نيست و از شما هم همچنين. هميشه فکر می کرديم دشمنی داريم به نام انصار حزب الله و اعوان و انصارش و برای مبارزه و مقابله با آنان در تلاش بوديم، اما حالا با افرادی همچون شما روبرو شده ايم که خود را يار و ياور شخصی همچون رضا پهلوی معرفی می کند و از آزادی و دمکراسی دم می زند اما بی شرمانه و ناجوانمردانه به آزاديخواهان می تازد. خدای من چه دنيای عجيب و غريبی است. هرگز به اين روی سياست نيانديشيده بوديم. خدای من چه دنيای زشتيست. خدای من چه تصورات غلطی داشتيم. خدای من چه کنيم؟ ای ايرانيان، يعنی انسان با شرفی در بين شما پيدا نمی شود که به اين ناجوانمردان بگويد؛ بس کنيد! خجالت بکشيد؟ نمی دانم آقای رضا پهلوی نيز هم کيش و عقيده شماست يا نه؟ ولی اگر اينطور باشد ؛ وای بر شما و همه سلطنت طلبانی که اين چنين ناجوانمردانه مبارزه می کنند! ناجوانمردانه برای دستيابی به هدفشان حاضر هستند جوان آزاديخواهی همچون کيانوش سنجری را که ۲ سال از اين ۲۰ سال سنش را در پشت ميله های زندان گذرانده است به باد فحاشی قرار دهند و من را هم اينچنين...! وای بر شما! بسياری از دوستان مشروطه خواه من، در فردای اين فحاشی های شما آمدند و گفتند ما اشتباه می کرديم، نمی دانستيم دنبال چه می رفتيم. چشممان به وسعت حقيقت روشن شد. می گفتند سلطنت طلبان فحاش هستند، ناجوانمردند و از هر وسيله ای برای رسيدن به هدفشان استفاده می کنند، حتی اگر آن وسيله نامه ای باشد از يک جوان پای منقلی که آزاديخواهان جوان ( حال هرچند جمهوری خواه ) را هدف گرفته باشد. اين نامه را با اشک و بغض می نويسم، اشکی که شما در ديدگان من به جريان انداختيد، شمايی که خود را يک آزاديخواه و طرفدار بی چون و چرای آقای رضا پهلوی معرفی می کنيد. اگر رضا پهلوی نيز همچون شما بيانديشد، پس وای بر ملتی که در حال فريب خوردن شما هستند. افسوس بر ما که چه ساده انديشيم. دوستانم را از مشروطه خواهی منصرف کرديد حالشان را از مبارزه به هم زديد و اشک را در چشمان مادرم جاری ساختيد. خداوند نگهدار ايران باد شيوا نظری آهاری تهران 18 / 7 / 1382 رونوشت به : 1. ملت ايران 1. تارنماهای خبري 2. بهروز صور الاسرافيل 3. سعيد قائم مقامي 4. و همه سلطنت طلبان ايرانی که خود را آزاديخواه ميدانند. 5. بد نيست رضا پهلوی هم اين نامه را بخواند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 22:3 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
پگاه آهنگرانی متولد ۲مرداد ۱۳۶۳ و فرزند جمشيد آهنگرانی و منيژه حکمت کارگردان است.اولين باری که پگاه درمقابل دوربين نقش آفرينی کرد در فيلمی به کارگردانی کامبوزيا پرتوی به نام گربه آوازه خوان بود.آن موقع وی تنها ۵ سال داشت. آهنگرانی در سن ۱۵ سالگی فيلم دختری با کفشهای کتانی را چنان زيبا بازی کرد که منتقدان و علاقمندان سينما را اميدوار به آينده وی کرد.جايزه جشنواره قاهره ـ دنيای تصوير و آبادان بيانگر بازی زيبايش است. در روزگار ما به پيشنهاد رخشان بنی اعتماد در ستاد انتخاباتی شهرک غرب حضور پيدا کرد .خود وی می گويد :ان موقع من و بچه های ستاد تلاشی شبانه روزی می کرديم شايد خود من باعث شدم تا حداقل ۱۰۰ نفر رای بدهند.حالا جواب آنها را چه بدهم؟ آهنگرانی با اينکه از کار فعاليت خود در ستاد پشيمان است اما همچنان خاتمی را به عنوان شخصيتی دوست داشتنی می پندارد. در داغی کار ستاد روزی متوجه عکس گرفتن شخصی از خودش می شود.زياد توجه نمی کند.اما آن فرد را در ميدان ونک به دنبال خود می بيند.از ماشن پياده می شود.اما... او ديگر چيزی به ياد نمی آورد.تنها جمله((اين کارها به بچه نيامده))در ذهن اوست.صورت وی غرق در خون است. بعد از حادثه به سرعت به سمت ستاد رفته و از دوستان خود می خواهد که کسی متوجه اين حادثه نشوند.اما نمی داند که چه شده که ناگهان تمام شهر اين حادثه را به شدت محکوم کردند. او در مورد نمايش اين فيلم مستند می گويد: می گويد:اصلا قراری نبود که «روزگار» ما در فجر نمايش داده شود.اما در روزهای ابتدايی اين جشنواره به ما گفتند منتظر نمايش فيلمتان باشید. آهنگرانی بعد از وقفه ای چهار ساله به بازی در فيلم مادرش در سه نقش متفاوت پرداخت و باز هم چشمها را به سمت خود خيره کرد. وی که مطالعه بسياری نيز می کند می گويد:وقتی مادرم از بيرون با تعدادی کتاب می آيد مانند بقيه نمی گويد که اين کتابها را بخوانيد خوب است.بلکه نمی گذارد کسی به آن دست بزند! پگاه که مدتی ست بليط رفتن به خانه خدا را در اختيار دارد می گويد:خيلی از دوستان گفتند که اين بليط را بفروش و با پول آن به نمايشگاهی در آلمان برو اما من قبول نکردم. آهنگرانی برعکس هم نسلان بازيگرش زياد مصاحبه می کند(به نسبت آنان).البته شايد او دوست دارد که مردم عقايد و افکار او را بيشتر بشناسند. مصاجيه سايت ۳۰نما را با پگاه بخوانيد: گذشته سينمايي پگاه آهنگرانی در يك ساختمان شكل گرفته است. ساختماني كه طبقه اولش دفتر ميلاد فيلم است. دفتر رسول صدرعاملي كه هنوز بر ديوارش عكسهاي تداعي فيلم «دختري با كفشهاي كتاني» به چشم ميخورد. طبقه دومش دفتر بامداد فيلم يا به عبارتي محل كار خانواده پگاه است و طبقه سومش جايي است كه او و گلاب آدينه براي دو ماه، سه كاراكتر زندان زنان را تمرين كردهاند. در اين ساختمان با او به گفتگو نشستم. با دختري كه خيلي راحت ميتواند بگويد از حضورش در دور دوم انتخابات رياست جمهوري چندان راضي نيست. ميتواند بگويد حتي مستند رخشان بني اعتماد با حضور خودش را نديده است و ميتواند يك فيلم مهم را فقط بدين دليل رد كند كه دستيار كارگردان آن فيلم، ساعت يازده و نيم شب به او زنگ زده و دعوت به همكاريش كرده... هر چه گفتگو با منيژه حكمت به بيان سختيها و مصائب فيلم گذشت، گفتگو با دختر او، پر از شيطنت بود و صميميتي كه گويا خصوصيت ذاتي او است. ● بعد از تداعي با كمي فاصله كه فكر ميكنم حدود دو سال شد، با سه نقش مختلف روبرو هستيم كه هر كدام به نوعي، تيپ خاص خودش را دارد. از فيلم زندان زنان شروع ميكنيم و نقش شما در هر اپيزود. البته در اپيزود سوم فكر مي كنم نقش بلندتر است نسبت به اپيزودهاي يك و دو. تمرينات و جنس كار چگونه بود؟ ● از دختري با كفشهاي كتاني چيز زيادي را به خاطر ندارم. هم سنم كم بود و هم اين كه، دو سال وقفه باعث شد كه خيلي چيزها را فراموش كنم. تا اين كه فيلم زندان زنان به من پيشنهاد شد و احساس كردم بايد جديتر با اين فيلم برخورد كنم. از ابتدا هم نقش سوم به عهده من بود. بعدتر هم كه بازي من در نقش اول و دوم را آقاي مصطفوي به مادرم پيشنهاد دادند. در نتيجه كار براي من جديتر شد. تصميم گرفتيم بازيگرداني داشته باشيم كه با پيشنهاد همه، خانم آدينه را انتخاب كرديم. من تمرينات را با خانم آدينه شروع كردم. فيلمنامه را كار نميكرديم. در واقع انعطاف پذيري و بيان و حركات كلي بازيگري را ياد ميگرفتم. بايد از يك دختر شيك تبديل به يك زنداني ميشدم. مثلاً يكي از تمرينات اين بود كه بايد زمين را دستمال ميكشيدم يا اينكه حق نداشتم لباسهاي شيك بپوشم. حتي با شلوار كردي در دفتر راه ميرفتم. تمرينات به اين شكل بود. در اين مدت يك چيزهايي از بازيگري شناختم. تمرينات نقشها شروع شد و نقش اول را كار كرديم. بعد نقش دوم و نقش سوم كه بيشتر در فيلمبرداري شكل گرفت. ● خانم آدينه هم كه متخصص در نقشهاي سخت... ● واقعا ً. ● قرار بود آن نقش را در فيلم بازي كند؟ نقش كوتاه مادر ميترا را؟ ● نه. روز قبل قرار شد بازي كنند. به نظر من در همان پلان كوچك هم خيلي خوب بودند. ● از اين كه در خود فيلم هم حضور داشت، خوشحال شدي؟ ● بله. چون من به خانم آدينه در اين مدت عادت كرده بودم. ● نقش اول... زنداني سياسي. معصوميت وجه بارز او است... ● كاملاً. معصوميت و سرخوردگي و بيهويت بودن و رسيدن به جايي در زندگي كه آدم ميخواهد در حالت سكون باشد و غير از اين هيچچيز ديگري را نميخواهد. به نظر من شخصيت نقش اول، گنگ و مبهم بود. پيش فرض من اين بود كه حالا او يك فعاليتهايي داشته و بخاطر همين فعاليتها به زندان آمده و حالا سرخورده شده يعني ديگر آن هدف براي او مطرح نيست. به نظر من نقش اول خيلي سخت بود. من تا آن زمان، يك دختر سياسي نديده بودم. در جريان فعاليتهاي سياسي بودهام اما قطعاً فعاليت من با شرايط زمان آن دختر، خيلي فرق ميكرد. اين دختر خودش مانده بود و سازي كه دوستش داشت. خيلي سخت به اين دختر نزديك شدم. سختترين نقش من همين بود. دليل ديگر اين سختي هم اين بود كه اپيزود دوم و سوم را گرفته بوديم كه به سراغ اپيزود اول رفتيم. ديگر كاملاً خسته بودم. يعني واقعاً نميدانستم بايد چه كار كنم. ● از چه خسته بودي؟ ● هر چيزي بود در نقشهاي دوم و سوم رو كرده بودم. حالا ديگر براي نقش اول نميدانستم بايد چه كاري انجام دهم. تفاوت اين نقش با نقش دوم چقدر بود؟ چون اصلاً نقش دوم از همه اينها جدا است و متفاوت... ● اسي را ميشناختي؟ ● دوستان زيادي با اين تيپ رفتاري دارم. در زندان هم نمونههايي كه ديدم اكثراً همين گونه بودند. ● با همين پيش فرض بازي كردي يا نه. رفتي و دوباره همه چيز را از اول شناختي؟ ● براي تحقيقات با مادرم مي رفتم و زندانها و كانون اصلاح تربيت را ميديدم. گاهي هم تنها ميرفتم. من و خانم آدينه و مادرم از روي اين شخصيتها به نقش رسيديم. چيز خيلي عجيبي كه در زندانيها ديدم و براي نقش سپيده هم به كار بردم، اين بود كه همه تيپ هستند. يعني يك شخصيت بيروني دارند. همه آنها دوست دارند لات باشند. لاتي حرف بزنند و خودنمايي كنند و خودشان را بزرگ نشان دهند. اما وقتي عميقتر به آنها نگاه كني مي بيني خيلي دخترهاي سادهاي هستند. خيلي كوچك هستند و خيلي فكر مي كنند و خيلي رنجيده هستند. در كل آنها را خيلي سادهتر از آن چيزي كه هستند مييابي. نميدانيد چقدر احساس شكستخوردگي ميكنند. چقدر دوست دارند مثل آدمهاي عادي باشند. آنها را براي اولين بار كه ببينيد ميگويند ما عشق اين كارها هستيم. عشق كارتون خوابي و عشق لاتي. اما يك كم كه نگاهشان ميكني ميبيني كه اصلاً اينگونه نيستند. در شخصيت سپيده، از اين وجه خيلي استفاده كردم. ● بايد دوستشان داشت؟ ● من كه خيلي دوستشان داشتم. خيلي زياد. چون مثل خودم بودند. مثل خودم دوست داشتند كتاب بخوانند. دوست داشتند از آنها عكس گرفته شود. مسافرت بروند. دوست داشتند عاشق بشوند. دوست داشتند زندگي كنند. همان طوري كه من همه اينها را دوست دارم، آنها هم دوست داشتند. ● ببينيد با خانم حكمت كه حرف ميزديم مي گفتند كه همه قرباني هستند. اين را قبول داريد؟ ● كاملاً. نميتوانم بگويم كدامشان. هر سه قرباني هستند. پگاه به نوع خودش، سحر به نوع خودش و سپيده به نوع خودش. در اين ميان دلم خيلي براي پگاه نميسوزد چون بالاخره پگاه چيزهايي را تجربه كرده است كه آن دو نسل بعدي تجربه نكرده اند خصوصاً نسل سوم. خيلي حس عجيبي است كه يك هدفي را داشته باشي و بعد تمام روزها براي رسيدن به آن هدف تلاش كني. يك احساس خوشبختي است. فكر ميكنم نسل دوم و سوم ـ بخصوص نسل سوم ـ اين حس را تجربه نكردهاند. درست است كه پگاه كشته ميشود ولي همين كه اين حس را تجربه كرده هست و بعد ميميرد، خيلي بهتر از اين است كه مثل سحر بميرد. ● نيمه پنهان را ديدهايد؟ ● بله. ● كاراكتري كه خانم كريمي در اين فيلم بازي ميكند به نوعي يك مبارز سياسي هفده هجده ساله است. اين را در نظر داشتيد يا نه؟ اصلاً به نظرتان اين شخصيتي كه بازي ميكنيد دنباله زندگي آن شخصيت هست؟ يعني اگر به زندان بيفتد، ممكن است به اين ياس و ترديد برسد؟ ● فكر نميكنم. وقتي نيمه پنهان را ديدم، به نظرم آن كاراكتر ـ يا بخاطر نوع ايفاي نقش يا بخاطر كاراكتر ـ سرسختي و لجاجت يك آدم سياسي آن دوره را نداشت. من خيلي كتاب درباره آن شخصيتها خواندهام. خيلي زياد. با خيلي از آدمهاي آن دوره هم صحبت كردهام. احساس ميكنم آن سرسختي لازم را شخصيت فرشته نداشت. ● در بعد از عشق هم همين است، كتابي را ميگويم كه نيمه پنهان از روي آن ساخته شده است. كتاب عاشقانهاي است كه فيلم، سياست را به آن افزوده است... ● كتاب را نخواندهام اما فيلم هم به نظر من همين است. بيشتر از آن كه وجه سياسي داشته باشد عشق آن دختر به مرد اهميت دارد. ● اما كاراكتري كه شما بازي مي كنيد، يك شخصيت كاملاً سياسي است... ● كاملاً. در نيمه پنهان سياست به نوعي شخصيت دختر را تكميل ميكرد ولي اين آدم كاملاً سياسي است. وقتي كه ما او را مي بينيم، ديگر بريده است. حالا ديگر كسي نيست كه در مقابل "حجاب كنيد" بايستد و بخواهد مبارزه كند و بگويد "چرا در جايي كه همه زن هستند، ما بايد حجاب كنيم؟" اولين نفر كه ميرود و حجاب ميكند خودش است ولي پشتوانهاش سياست است. يك آدم سياسي سرخورده. ● در فاصله تداعي تا اين سه نقش چقدر پيشنهاد بازي داشتيد؟ ● خيلي. هم سريال و هم فيلم. اما نميتوانستم هيچ كدام را بازي كنم. اصلا حس اينكه آدم برود در سينما و بعد فيلمي را ببيند كه نه فيلم را باور دارد و نه قصهاش را، خيلي سخت است. ● همه آنهايي كه پيشنهاد شد روي پرده آمد؟ ● همه... و با ديدن هر كدام ميگفتم چه خوب شد كه بازي نكردم. حالا هم كه مثلا در جشنواره يا در يك نمايش خصوصي، بازيگر يكي از آن نقشها را ميبينم و بعد ميبينم كه فيلم چقدر بد درآمده، به خودم ميگويم با چه رويي آمده و فيلم خودش را ميبيند؟ آن هم جلوي منتقدين و بقيه كساني كه همه به نوعي اهل فيلم هستند. پيشنهاد ترانه را هم داشتي. آن را چرا رد كردي؟ ● دو هفته اي بود كه تمريناتم را با خانم آدينه شروع كرده بودم. ما طبقه بالاي همين دفتر تمرين ميكرديم و آقاي صدرعاملي در طبقه پايين پيش توليد ترانه را آغاز كرده بودند. فيلمنامه هم نوشته شده بود و قرار بود من آن را بازي كنم. اصلا اسم شخصيت ترانه نبود. اسم فيلم مادر كوچولو بود، اسم كاراكتر هم تداعي بود. در سوي ديگر تمرينات سخت آن دو هفته برايم خيلي ارزشمند بود. نميتوانستم حالا اين همه تلاش خانم آدينه را ناديده بگيرم و بروم فيلم «من، ترانه، پانزده سال دارم» را بازي كنم. خيلي چيزها بود. يكي از آنها اين تداخل زماني بود. از سوي ديگر هم فكر ميكردم اگر ترانه را بازي كنم، باز همان روند «دختري با كفشهاي كتاني» است. همان بازي حسي و غريزي در دنباله «دختري با كفشهاي كتاني». اما چيزي كه در تمرين زندان زنان ميديدم، اين بود كه كم كم بازيگر ميشوم. اين برايم خيلي مهم بود. اصلاً اهميتي نداشت كه ستاره شوم يا مثل ترانه، يك سوپراستار باشم. برايم اين مهم بود كه حالا بيايم و بازيگري را ياد بگيرم. بخاطر همين زندان زنان را قبول كردم. ● اگر تداخل نداشت؟ ● قطعاً بازي ميكردم. اگر مثلاً بعد زندان زنان بود، خيلي هم خوب بود. چون مسلماً با تجربه زندان زنان خيلي خوب ميتوانستم از پس نقش بر بيايم. ● پس تنها فيلمي بود كه حسرتش را خورديد. بازي ترانه چگونه بود؟ ● بازي ترانه فوقالعاده بود. اگر يكي ديگر بازي ميكرد و بد هم بازي ميكرد، حالا حرص ميخوردم كه چرا نقش به اين خوبي خراب شده است. ● از بين اين دو كار ـ كه هر دو را رسول صدرعاملي ساخته ـ كدام را بيشتر دوست داريد؟ ● من تداعي را بازي نكردم اما ترانه آموزش بازيگري ديده بود. من هيچ پيش فرضي از بازيگري نداشتم. هيچ چيزي را نميدانستم و هنگام ضبط پلان اول، اصلاً نميدانستم بايد چكار كنم. ترانه اما با توجه به پيش فرضهايي كه از بازيگري داشت به نظرم يك جاهايي حتي از تكنيك بازيگري استفاده كرده است. ● مثلاً؟ ● يك پلان هست كه من خيلي دوستش دارم. همان صحنهاي كه در كلاس، ترانه صداي قلب بچه را ميشنود. البته حركت دوربين و موسيقي هم خيلي مهم بود... ● بازي تكنيكي را، چون به نظرم بازيگري يعني همين... بازي حسي مقابل آنچه كه من در زندان زنان ياد گرفتم به نظرم تفنن است. ● يعني تداعي را ديگر دوست نداري؟ ● به هر حال نقش اولم بود. اگر هزار نقش ديگر هم بازي كنم آن نقش را از همه بيشتر دوست دارم. ● «روزگار ما» را جزو فيلمهايت حساب نمي كني. درست است؟ همه چيز در آنجا مستند بود؟ اصلاً بازي مقابل دوربين نداشتيد؟ ● چرا خيلي از قسمتها باز سازي شده بود اما به عنوان كار قبولش ندارم. ما دوربيني را نميديديم كه بگوييم داريم نقشي را ايفا ميكنيم. آنقدر غرق هدف خود بوديم كه اصلاً يادمان مي رفت چنين دوربيني هست. ● اصلاً آن را نديده ام. اپيزود اولش را ديده ام. داستان آن دختري كه ميخواهد كانديد شود، ولي اپيزود دوم را نديدهام. ● از بازيگران هم نسل خودت، كدام را بيشتر دوست داري؟ ترانه را كه از قبل مي شناختي... ● ترانه را از قبل مي شناختم. به نظرم كسي كه در موقعيت او قرار مي گيرد با اين حرفها و با اين جايزهها به راحتي ميتواند از اصل سينما دور شود. اما ترانه را حالا كه ميبينم هنوز كتاب ميخواند و حتي تلاشش از قبل هم بيشتر شده است. به نظرم يك آدمي كه يك شخصيت قوي داشته باشد ميتواند چنين باشد. ● كمي قبلتر، از تاثير موسيقي بر بازي گفتي. موسيقي به حس بازيگر خيلي كمك مي كند اما در زندان زنان ما موسيقي نداريم. بازي بدون موسيقي چطور بود؟ ● در زندان زنان قرار نبود ما يك ملودرام بسازيم. قرار بود يك فيلم رئال بسازيم كه در آن قرار نباشد فلان كلوزاپ را بگيريم يا مثلاً اين تكنيك سينمايي نشان داده شود يا مثلاً دوربين را از سقف آويزان كنيم. يك فيلم خيلي ساده بود كه دوربين ايستاده و همه چيز مقابل آن اتفاق ميافتد. در اينجا، دوربين اصلاً اضافه نيست. از اول هم قرار نبود موسيقي اضافه باشد يا بازي فلان بازيگر ديده شود. به نظر من، فيلم اصلاً موسيقي نميطلبيد. چون اصلاً قرار نبود اشك تماشاگر در بيايد. قرار بود تماشاگر از سالن بيرون بيايد و كمي درباره اتفاقاتي كه دارد ميافتد، فكر كند. خيلي هم سخت بود. چه براي بازيگران، چه براي فيلمبردار و چه براي تدوينگر. براي من هم مسلماً سخت بود. چون در «دختري با كفشهاي كتاني» ستاره فيلم بودم. كاملاً ميتوانستم خودنمايي كنم و خودنمايي هم ميكردم ولي در اين فيلم و به خاطر خود فيلم همه بازيگران قرار بود در كار حل شوند. به نوعي قرار بود براي ساختار فيلم، بازي همه فنا شود. براي همين بود كه ما در كار سوپراستار نداشتيم. به نظرم خانم تيموريان و خانم نونهالي هم فوقالعاده بودند. براي همه اينها است كه بازي من مثل بازي ترانه نميشود. اينها به اين خاطر است كه بازيها خيلي محو است و قرار نيست بازي من نشان داده شود. اگر در چنين فيلمي من بروم پنجاه هزار جايزه هم بگيرم اينجا اشكال از بازي من است. چون قرار نيست در چنين فيلمي، من ستاره باشم. ● از بين سه كاراكتر فيلم، كدام را بيشتر دوست داشتي؟ ● دومي را خيلي دوست داشتم. فكر هم ميكنم در بازي از همه بهتر درآمده بود. خيلي برايش تلاش كردم و خيلي ريزهكاريها را برايش انجام دادم. حالا كه فيلم را با اين حذفيات ميبينم، خيلي برايم دلسرد كننده است. متاسفانه يا اصلاً يك سري از پلانهاي بلند را درآوردهاند يا سر و ته آن را زدهاند و مزخرفترين قسمتش باقي مانده است. ● رابطهات در اپيزود سوم با دختران همسن و سال خودت به نظر خيلي دوستانه ميرسد. از قبل آنها را ميشناختی؟ ميكردند و من هم هر روز با تمام آنها مشغول تست دادن بودم. از همان زمان با همه اين بچهها آشنا شدم. توي هر اپيزود آدمها فرق ميكردند. به اپيزود سوم كه رسيديم، وقتي وارد بند شدم ديدم يك خروار دختر جوان ـ شايد نزديك به پانصد نفر ـ در آن بند كوچك بودند. وقتي اينها را ديدم شوكه شدم. جلو كه رفتم با همه آشنا بوديم و بعد ديگر خنده و شوخي و ... مادرم هم گفت به خاطر اينكه نقشت در آيد بهتر است با همهشان صميمي شوي و راحت باشي. آن قدر در آن مدت نزديك شديم كه هنوز هم با اكثر آنها ارتباط دارم. ● بازي مقابل دو بازيگر حرفهاي ديگر چطور بود؟ ● براي اولين بار احساس مي كردم كه ممكن است كم بياورم. وقتي در اولين پلان از خانم نونهالي مقدار زيادي انرژي مثبت گرفتم تا پايان توانستم خيلي راحت بازي كنم. حتي در پلانهاي بسته من، اگر خانم نونهالي و خانم تيموريان هر كدام همبازي من بودند مقابلم مينشستند. ديالوگهايشان را حتي لبخواني مي كردند. خيلي خوب بودند. ● رويا نونهالي خيلي با ديگر بازيگران سينماي ما متفاوت است، حداقل من اينطور فكر مي كنم. فكر ميكنم شما هم بازيگران ديگر سينماي ما را بشناسيد اين تفاوت تا چه حد بود؟ اصلاً اين تفاوت به نظرت محسوس بود؟ ● ما خيلي دنبال بازيگر نقش ميترا گشتيم و اصلاً دليل انتخاب رويا نونهالي براي اين نقش همين تفاوت بود. من تا حالا نديدهام كه او يك نقش بد را قبول كند. هميشه به كارش اهميت ميدهد و آن را جدي ميگيرد. يكي از مواردي كه در خانم نونهالي خيلي مرا جذب ميكرد، اين بود كه پس از پايان يك پلان، من با بچههاي ديگر ميرفتيم و ميخنديديم اما خانم نونهالي روي تخت مينشست. يا كتاب ميخواند يا سناريو. يعني تا اين حد براي كار ارزش قائل بود. فكر نميكنم بازيگران ديگر تا اين حد به كار خود اهميت دهند. براي همين هم هست كه هر چه به آنها پيشنهاد ميشود قبول مي كنند. خانم نونهالي عاشق بازيگري است و عاشق سينما است و تكليفش هم با سينما روشن است. مي داند كه چه ميخواهد. بازيگران ديگر چنين نيستند. ● گريمهاي مهري شيرازي يك خصوصيت ويژه دارد . صورتهايي واقعي و شكل خود زندگي. با گريمهاي او كه در هر اپيزود براي تو متفاوت هم بود، راحت بودي؟ ● به نظرم او بهترين گريمور ايران است و براي اين نقشها نميتوانم از او تشكر نكنم. بخش زيادي از بازي خودم را مديون گريمهاي او هستم. مثلاً در اپيزود سوم وقتي آن گريم روي صورتم ميآمد ميشدم شخصيت اسي. به نظرم خانم شيرازي خودش كارگردان است. جالب بود كه اصلاً هم با ما صحبت نميكردند. من را گريم ميكردند و بعد هم به مادرم عكسها را نشان ميدادند. دقيقاً همان چيزي بود كه تصور ما هم از نقش بود. ● بازي با كلاه گيس چطور بود؟ ● خيلي سخت. من در آن مدت موهايم هم كوتاه بود و اين كلاه گيس اصلا روي سرم بند نمي شد. تصنعي بودنش هم كه بايد ميبود. ● بر كار، جو خانوادگي حاكم بود؟ ● نه، اصلاً. من مادرم را سر صحنه نميديدم... خانم حكمت را ميديدم، به عنوان كارگردان كار. البته با پدرم كمي راحتتر بودم و كارش را هم در زندان زنان خيلي دوست دارم. همه چيز را عالي درآورده است. ● به نظرت نسل سوم در فيلم درآمده است ؟ ● كاملاً. اين كه فضاي زندان چقدر پر از دختران است... چقدر جرمها فرق ميكند و اگر جرمهاي گذشته، كار سياسي يا اعتياد يا قتل بوده جرم اينها كارتون خوابي يا فرار از خانه است. اين كه ما ميبينيم چقدر رفتار اينها با طاهره متفاوت است و چقدر اينها ميتوانند به همه بفهمانند كه زير نظر هيچكس نيستند. اين بيهدفيهاي نسل ما به نظرم در فيلم خيلي خوب درآمده است. انرژي زيادي كه نسل ما دارد و نميداند با آن بايد چكار بكند. خود من هم ـ حتي با وجود داشتن يك خانواده هنرمند ـ نميدانم با اين انرژيام بايد چه كنم؟ هيچ كار خاصي در روز انجام نميدهم. همه اينها در فيلم درآمده و درست سرجاي خودش قرار گرفته است. ● خودت را جزو كدام بخش از نسل سوم ميداني؟ جزو آنهايي كه به پوچي رسيدهاند و فكر ميكنند بايد فكر حالايشان بايد باشند، يا نه... جزو آنهايي كه ميخواهند مثل نسلهاي قبل، براي خود آرماني داشته باشند؟ ● بين اين دو ماندهام. آرمان را ميبينم اما آنقدر همه راهها بسته است كه هيچ نقطه روشني را نميبينم تا بتوانم به آن برسم. اگر فرصتي دست دهد، مطمئناً از ايران خواهم رفت. ● حتي با اين موقعيت ؟ ● من همين حالا هم موقعيتي در ايران ندارم به عنوان يك بازيگر. ● يعني آنجا ميخواهي بازيگري را ادامه دهي؟ ● فكر ميكنم. ● آينده پگاه آهنگراني...؟ ● مطمئناً در ايران نخواهد بود. امكان ندارد كه تو در اينجا بتواني حرفه اصليات را بازيگري يا سينما انتخاب كني. اگر انتخاب كني مجبوري هر نقشي را هم كه دوست نداري، ايفا كني. به همين خاطر است كه حاضرم آنجا بروم و هيچكاره باشم ولي اينجا نمانم. مصاحبه ديگری از پگاه: پگاه خانم! علاقه به كتاب خواندن دارى؟ بله! خيلى زياد. از چند سالگى كتابخوانى را شروع كردى؟ از زمان بچگى... فكر مىكنم هشت سالم بود. حتماً كتابهاى مصور زياد نگاه مىكردى؟ بله! پس بايد كتابهاى «تنتن» را خيلى دوست داشته باشى؟ خيلى زياد. هر وقت عكسهايش را مىديدم، چيزهاى مختلفى را در ذهنم تصوير مىكردم و كارم راحتتر مىشد. يادت مىآيد اولين كتابى كه خواندى، كدام كتاب بود؟ دقيقاً اولين كتاب را به ياد نمىآورم ولى وقتى «قصههاى مجيد» هوشنگ مرادى كرمانى را خواندم، خيلى خوشم آمد... البته «بابا لنگدراز» را خوانده بودم و وقتى كه فيلمش را هم ديدم، برايم خيلى جذابيت پيدا كرد. توى خانواده كسى تو را به كتابخوانى تشويق مىكرد؟ نه اصلاً! هيچكس من را تشويق نكرد ولى آنقدر توى خانه كتاب زياد بود كه ناخودآگاه به طرفش كشيده شدم. وقتى بزرگتر شدى، ديگر چه كتابهايى خواندى؟ ده- يازده سالم كه شد، «جين اير» شارلوت برونته را خواندم و همينطور «دزيره»آنمارى سلينكو. از شخصيتهاى كتابهايى كه خواندى، دوست داشتى جاى كدام يك از آنها باشى؟ا ... مثلاً اسكارلت برباد رفته. كدام يك از نويسندگان ايرانى را دوست دارى؟ خانم گلى ترقى. كدام يك از كتابهايش را خواندى؟ اولين كتابى كه از ايشان خواندم، «خاطرات پراكنده» بود و خيلى خوشم آمد، به طورى كه سه بار آن را خواندم. نظرت راجع به اشعار احمد شاملو چيست؟ شعرهايش خيلى قشنگ است و آنها را خيلى دوست دارم. الان كدام يك از شعرهايش را يادت مىآيد؟ پريا... مىتوانى از حفظ بخوانى؟ يكى بود يكى نبود، زير گنبد كبود، لخت و عور، تنگ غروب، سه تا پرى نشسته بود، گيسوشون قد كمون، رنگ شبق، از كمون بلندترك... به غير از شاملو، ديگر اشعار كدام يك از شاعران را دوست دارى؟ فروغ فرخزاد و همينطور مولانا... چرا مولانا؟ آخر در شرايط مختلف بعضى اوقات اشعار فروغ به دلم مىنشيند و گاهى اوقات اشعار شاملو، ولى اكثر اوقات اشعار مولانا به دلم مىنشيند. پس اشعار حافظ چطور؟ وقتى كه بچه بودم خيلى دوستش داشتم. روزى چند ساعت مطالعه مىكنى؟ اصلاً ساعت ندارد! اگر بيكار شوم، حتماً مطالعه مىكنم. دوست داشتى نويسنده بشوى؟ هميشه به آن فكر مىكنم، ولى نويسندگى هميشه يك فن ادبى مىخواهد و يك حس. هميشه آن حس را دارم ولى فن ادبى را نه! حالا نويسندگى را ترجيح مىدهى يا بازيگرى را؟ بازيگرى را... اسم آخرين كتابى كه خواندى چه بود؟ جاودانگى ميلان كوندرا. نظرت راجع به آن كتاب چيست؟ كتاب درباره فلسفه غرب است، ولى من فلسفه شرق را بيشتر مىپسندم. از اينكه وقتت را به ما دادي متشكريم من هم اميد وارم شما و تمامي بچه هاي متولد ساا 1363 موفق باشن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:57 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
روز يکشنبه رفتم پاريس ديدن داريوش، داريو ش اقبالی. روز سرد و آفتابی بود. با اينکه بهاره و شاخه برگها دارن جوونه ميزنن ، سوز و سرما گوشا رو لبو ميکرد. در باز شد و با داريوش ماچ و بوسه کرديم ( جای طرفداراش خالی ) يک اتاق کوچيک داشت و يک ميز کار شلوغ و پلوغ با عکسهای بيتا دخترش و يک کالسکه کنار ميز بود پر از گلهای مصنوعی. داريوش برام يک قهوه درست کرد که حسابی چسبيد.پشت ميز ناهار خوريش که کنار پنجره و ايوان بود نشستيم اول با يک ضبط دستی ای که داشت به چند قسمت از آلبوم جديدش معشوق همينجاست گوش داديم و به به و چه چه کرديم و بعد ميکروفن رو باز کردم و شروع کرديم گپ زدن.
بعد که گذشت از فرامرز اصلانی و رامش خواهش کردم که با من تو اين آلبوم همصدا بشن چون ميدونستم که هر دو شون با اشعار مولانا آشنائی دارن و حسش ميکنن". علاقه داريوش به اشعار شعرای قديم ايران از روزی شروع شد که هفده ساله بود. پدرش ازش ميخواد که يک شعر حافظ رو براش بخونه . و خوب خراب ميکنه و از اون به بعد ميره دنبال حافظ و خيام و مولانا و خيلی وقتها هم تو کنسرتهاش وسط ترانه هاش اين اشعار رو دکلمه ميکنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:47 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
درخت
احساس من در مورد اين آهنگ اينه که ، درخت سمبل کسی يا چيزيه که وقف آدمهاست . درخت می تونه يک زن ستمديده باشه و يا يک مرد زندانی. درخت می تونه مملکت ما باشه که هزاران ساله که بی هيچ دريغی به مردم خودش بهره ميرسونه و ما بادستهای خودمون با کارهای خودمون می افتيم به جون اين درخت و بهش صدمه ميزنيم . منظور ايرج جنتی هم همين بوده. خود من هم اين درخت رو داستان خودم می دونم که بی جهت تو اين يکساله افتادن به جون من و به بهانه های مختلف تيشه به ريشه ام می زنند. سياهپوشها ما آهنگ سياهپوشها رو يکبار کامل با ريتم رنگی ۶ و ۸ ضبط کرديم. ولی از سياوش خواهش کردم که ريتم رو عوض کنيم تا موقع خوندن بتونم بهتر معنای کلامات رو ادا کنم. سياهپوشها داستان مملکت ماست. شعر يک قسمت داره که مورد علاقه من هست. . . "هنوزم ميشه اسير شب و اسير کابوس نشد هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مأيوس نشد" داستان اين آهنگ مصيبت هائيه که مردم ما در اين چندين دهه قربانيش بودن. هنوزم ميشه قربانی اين وحشت منحوس نشد. آلبوم "شب نيلوفری" اين آلبوم بيشتر از دو سال ساخته شدنش طول کشيد. ابی ميگه که بارها و بارها هم دراشعار و هم در آهنگهای اين آلبوم تجديد نظر کردن. ايرج جنتی عطائی با اينکه از بيماری رنج ميبرد در تمام مراحل ضبط با ابی و سياوش قميشی تو استوديو بوده تا تغييرات لازم رو موقع ضبط به کلام ترانه ها بده. خود ابی ريتم دو تا از آهنگهای شب نيلوفری رو بکل عوض کرده. ابی ميگه :" ايرج برای هيچکس به اين اندازه زحمت نکشيده. شبهای متمادی با من تو استوديو بود و اشعار چند ترانه رو چندين بار عوض کرد و بيماريش به هيچ وجه باعث نشد که در ضبط آلبوم کوتاهی کنه. آلبوم در لس آنجلس ضبط شده." شب نيلوفری ابی :"اين آهنگ يک آهنگ عاشقانه است و اگر من خودم عاشق نباشم نمی تونم عاشقانه بخونم. شب نيلوفری به زندگی خصوصی خودم مربوط ميشه. واقعأ با دل و جون اين اهنگ رو خوندم. يک پندی هم برای همه دارم . عشق در نهايت زيبائی خطرناک هم هست ولی بدون عشق زندگی ما هيچ پايه اساسی نداره و به خطرش می ارزه و چه بخوايم چه نخوايم دامنمونو ميگيره. خطر شيرينيه. وقت گل کردن روياست. نيستی اما يادت اينجاست. به تو ميرسم از اين شب نيلوفری بتو ميرسم من از اين راه خاکستری. به تو که خاطره هام رو به هميشه ميبری. ميرسم به تو دوباره . . . هدف من و ايرج اين بوده که ترانه اعتراضی باشه ولی شعاری نشه. ترانه بايد شعر باشه نه شعار. نبايد از اين حالت بيرون بياد. ايرج هميشه سفارشش اينه که اگر در ترانه اعتراضی بيان ميشه بايد حالت زيبای ترانه رو داشته باشه و آلوده شعار نشه . . ."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:22 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
کتاب سوخته یک کتاب سوخته رو کی میتونه بخونه
با کسی که زنده نیست کی میتونه بمونه
کی میتونه خونه شو توی دریا بسازه
کی میتونه غیر تو به سراب دل ببازه
ای سپرده دل به هیچ ای به دنبال سراب
ای تو ساده تر از آب مثل بچه ای تو خواب من یه روز دوست داشتن و مثل تو بلد بودم
خوب بودم با خوبیا با بدیها بد بودم
حالا اما واسه تو یه بت پوشالیم
تو پر از عاطفه ای اما من تو خالیم
تو وجودم هیچی نیست برهوت برهوت
عمرت و هدر نده توی این کویر لوت
من که فردا ندارم تو به فکر فردا باش
کم کم عادت میکنی با زمین و آدماش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:20 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
عطش عطش موندن با تو تو دلم ريشه دوونده چشم من مرگ دلم رو از توی چشم تو خونده تو رو از من منو از تو اگه آسمو ن بگيره توی دشت خشک سينم عشق پاکت نميميره بيا تا برای غم جايی نباشه شايد امروز بره فردايی نباشه التهاب و تشنه مردن رسم اين دنيا همينه تا بجنبی جای قلبت خالی مونده توی سينه نداره طاقت و تابی گلی که نداره گلدون کاخ آرزو های آدم آخ چه آسون ميشه ويرون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:19 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
ابی خواننده پاپ و" برنامه هويت" برون مرزی. سوسن آرام مد تی است که در مورد ابی خواننده سرشناس موزيک پاپ ( ابراهيم حامدی ) در خارج از کشور جنجال برپاست. چهار رسانه سلطان پرستان در لس آنجلس و ده ها رسانه ريز و درشت ديگر آنها در اروپا و آمريکا " بدون توقف " او را به باد ناسزا گرفته اند.آنهاهر نوع اتهامی به اوميزنند: |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 21:12 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
بخوان...برای ایران بخوان چه کج رفتاری ای چرخ خوابند وکیلان و خرابند وزیران چه کج رفتاری ای چرخ ای ایران ...ای ... ای خاکت سرچشمه هنر دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی تو جاودان ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم جان من فدای خاک پاک میهنم مهر تو چون شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت درّ و گوهر است خاک دشتت بهتر از زر است مهرت از دل کی برون کنم بر گویی مهر تو چون کنم تا گردش جهان دور آسمان بپاست نور ایزدی همیشه رهنمای ماست مهر تو چون شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرم بهشت من روشن از تو سرنوشت من گر آتش بارد به پیکرم جز مهرت در دل نپرورم از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم مهر اگر برون رود تهی شود دلم مهر تو چون شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما داریوش ...فرزند ایران وطن ترانه زندانی بخوان که دوباره بخواند...این عشیره زندانی با ما تبار فدایی بوی گندم مال من ...هر چی که دارم مال تو تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش بوی گندم مال من ...هر چی که دارم مال تو شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا بوی گندم مال من ...هر چی که دارم مال تو نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم بوی گندم مال من ...هر چی که دارم مال من ( این ترانه را همین طور که داشتم گوش می کردم ..تایپ کردم...داره گریه م می گیره...) حاصل همکاری داریوش با ترانه سرایانی مثل جنتی عطایی و اردلان و شهیار در خوانش ترانه های ملی به این جا ختم نشد... فرهاد اینک در گورستان تیه در چند کیلومتری پاریس خفته است...دور از وطنش و ...( بازم احساساتی شدم!) خلیج همیشه فارس تفنگم در دست و سرودم بر لب
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 19:54 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
ابی در سالهای اخير پر کارترين آوازخوان ايرانی در زمينه اجرای کنسرت ( نه اجراهای کاباره ای يا مجلسی ) در ميان خوانندگان ايرانی می باشد . او ساليانه به طور متوسط بين۳۰ تا ۴۰ کنسرت در گوشه و کنار جهان اجرا می کند که رقم بسيار قابل توجهی برای يک آواز خوان ايرانی است .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 19:42 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
ابي متولد 29 خرداد سال 1328 است. محل زندگي وي در تهران ميدان فوزيه خيابان شهرستاني(همان امام حسين امروزي) مي بود.
او بزرگترين فرزند خانواده خويش و داراي 4 خواهر به نام هاي مليحه , زري, فرشته و فاطمه است.ابي 1 برادر نيز داشت ولي در همين چند ساله قبل عمرشو داد به منو شما... دیپلم وی در رشته ریاضی بود و کارمند اداره فرهنگ و هنر بود. فعالیت هنری او با آقای شهرام شب پره در گروه Black Cats زیر نظر آقای شهبال شب پره شروع شد. و از آن زمان این دو خواننده با آواز اسپانیولی چیلی پوم اولین کار مجزای خود را ارئه نمودند که باعث معروفیت و شهرتشان شد.پس از جدایی شهرام و ابی ، هر یک از این دو هنرمند راه و روش خود را ادامه دادند. اولين ترانه ابي به نامه شب بود و آهنگ هاي تپش ، خاتون ، شکار و نازی ناز کن او نیز موفقیت های زیادی داشتند . او که بازی در فیلم بوی گندم را تجربه کرده است ، برای فیلم های عطش ، هیاهو ، کندو ، ذبیح ، قاصدک ، بت شکن ، گل های کاغذی ، شب زخمی ، خاکستری ، سلام تهران ،باغ بلور ، بوی گندم و بر فراز آسمان ها نیز ترانه خوانده است. او معمولا ترانه هایی ملایم با تم ایرانی اجرا می نماید. ابی از سن 25 سالگی ازدواج کرده و هم اکنون دارای 3 دختر به نام های خاتون ، سایه و عسل و 1 پسر است. و اكنون از زن دوم خودش لاله ، 1 پسر دارد.ابی مردیست آروم و درونگر و کمتر می توانید او را پیدا کنید .او تا حدی کم رو است ولی این باعث نمی شود که از نکته بینی و دقت او در همه مسائل بگذریم. ابی با صدای با شکوه وبی نظیر خود و با همکاری ترانه سراهای نامدار ایران از جمله ایرج جنتی عطایی ، اردلان سرفراز ، شهیار قنبری ، منصور تهرانی و آهنگ سازان اصطوره ای ایران هم چون مرحوم واروژان ، فرید زلاند ، بابک بیات ، سیاوش قمیشی و اسفندیار منفرد زاده تا به حال میلیون ها دل را عاشق کرده است.در اینجا نباید از دوست همیشه گی ابی بگزریم ، کسی که یاور ابی در اکسر کنسرت هایش است و او کسی نسیت جز آقای داریوش اقبالی...این دو یار همیشه گی خاطراتی فراموش ناشدنی را رقم زدند که در تاریخ هنری موسيقي ایران کمتر یافت می شود!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 0:52 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
داریوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی درتهران بدنیا آمد.اوسالهای اولیه عمر خود را در میانه،کرج و کردستان سپری کرد.استعداد خدادادی او در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولین بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکار شد و در ۲۰ سالگی توسط حسن خياط باشی از تلوزيون ايران به مردم معرفی شد و با ترانه افسانه و جاويد"بمن نگو دوست دارم"درقلب مردم جای گرفت.اوبا پيدايش عصر بي همتای سبک نوين موسيقی ايران همدوره بود.داريوش هرگز با عقايد تحميلی به اجتماع خود سازگار نبود،ترانه های او حاصل اشعار و موسيقی انسانهايی وارسته چون شاملو،نادرپور،جنتی عطايی،قنبری وبيات است.اين موضوع سبب گشت تا ترانه های او در رابطه با عشق،صلح،آزادی و عدالت سروده شوند.پس از انقلاب ديگر عرصه ای برای داريوش و هنرش نبود ازاينرو وی از سرزمين مادری خود کوچ کرد و اکنون بهمراه همسر(فیروزه)و دختر۷ساله اش(بيتا) در آمريکا بسر ميبرد.کارهای او شامل بيش از ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است.داريوش کنسرتهای بيشماری را در تالارهای بزرگ جهان چونnotably Wembley (لندن)،Carnegie Hall (نیویورک)، Kennedy Center (واشنگتن دی سی )، Koncertos (استکهلم )، Greek Theater (لس انجلس)و Universal Amphitheater (لس آنجلس)به اجراء درآورده است. داريوش در هنر عکاسی نيز صاحب سبک است،همچنين در دو فيلم سينمايی "ياران" و "فرياد زيرآب" نيز ایفای نقش نموده.ترانه ها و پیامهای داریوش بسیار جلوتر از تفکرات عصر اوست
حتی جهان عرب نیز با سبک غنی داریوش آشناست و ترانه های او را پذيرفته است،در فستيوال موسيقی،فيلم ورسانه های تصويری که چندی پيش در بحرين برگذار شد داريوش بعنوان نماينده سبک معاصر و منحصر بفرد موسيقی ايران اين سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترين نشان صلح گشت. وی در مراسم اختتاميه اين جشنواره ندای آزادی را بخصوص برای سرزمين مادری خود ايران، سرداد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 0:51 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
نام : سياوشThe Incident
نام خانوادگي : قميشي تاريخ تولد : 1324متولد : اهواز آغاز فعاليت هنري : 14 سالگي نوع فاليت هنري : نوازنده ، آهنگ ساز ، خواننده محبوبيت نزد جوانان : بسيار زياد در 21 خرداد 1324 در اهواز متولد شد . در 10 سالگي به يوسف آباد تهران رفت .و از سال 1959 تا 1971 در لندن تحصيل نمود.در رشته موسيقي فوق ليسانس خود را گرفت .و در نوامبر 1978 به لس آنجلس نقل مكان كرد .كار موسيقي را با زدن گيتار شروع كرده و در 14 سالگي اولين آهنك رسمي خود را با نام قايقران براي ضياء ساخته است .كارنامه هنري سياوش در اين چند آلبوم خلاصه نمي شود ...او با ساخت آهنك هايي بسيار زيبا و تنظيم هايي عالي توانسته است كه در صدر آهنگ سازان ايراني قرار بگيرد.از آخرين كارهاي آقاي قميشي ميشه به ساخت آلبوم شب نيلوفري اشاره كرد.حتما بارها و بارها شنیده اید که آقای قمیشی خودشون رو اول آهنگساز می دونن و بعد خواننده....خود سياوش در اين مورد شب نيلوفري عقيده دارد که : " . . . همه هفت سال ازمون گذشته و چون آدمهايي بوديم که معتقد بوديم به کارهايي که انجام مي داديم ، يعني به بازار معتقد نبوديم ، به خودمون معتقد بوديم براي کارها . . . خيلي بهتر شده ، شعرها بهتره ملودي ها بهتره تنظيم ها بهتره ،Steve بيشتر ياد گرفته چه جوري براي شنونده ايروني کار کنه . . . آلبوم ابي يکي از آلبومهاي خيلي خيلي موندگار روزگار خواهد بود ، اين . . . شب نيلوفري . . ."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 0:50 توسط محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام و خدا حافظ . این بود پایان کار شب نیلوفری با من . شب نیلوفری رو تنها یک نفر میتونه دوباره روشن کنه ...البته من دیگه در اینجا نیستم و ترجیح میدم در فصل سوم خودم زندگی کنم
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
علوم ورزشی |
| نویسندگان |
|
محمد علی ( علی سابق ) و حال دیگر فقط شرر بچه های رشته ی تربیت بدنی |
|
RSS
|